تبليغاتX
ادبیات داستانی
نوسنده معاصر-هادي خوجينيانپای پیاده که از رودخانه برگشتم ، چهار ماهی در کیسه داشتم .یکی از ماهی ها هنوز زنده بود و دائما در کیسه تکان می خورد .سر کیسه را باز کردم تا باران به دهانش بریزد . تصور اینکه ماهی در کنار سه برادر و خواهرش در حال جا کندن بود دیوانه ام کرد....


ادامه مطلب
 

نويسنده:مهستي محبيسیکسو در کتاب پيش بسوي نوشتن: جریان نوشتن ازاد را که مانیفست اولین شعرای سوررئالیست است- می نویسد:"خودت را رها کن تا پیش بروی،بگذار نوشتن در تو جریان یابد،از و گسترده شو،رودخانه باش،بگذار همه چیز بغلتد و پیش برود،بدون کوک کردن،سیل بندها را باز کن،بگذار بغلتی،تلاطم یابی.".....


ادامه مطلب
 

پيرمرد و دريا

شنبه بیست و ششم دی 1388
عكاس:زنده ياد بهمن جلالي

من هميشه از عكس الهام مي گيرم براي نوشتن.و با عكس زندگي مي كنم.داستانهاي درون عكسها رو از لايه لايه هاي درونيش بيرون مي كشم.مي نويسم درباره رفت و آمدهاي درون عكسها.آمدو شدهاي اشيا و ماندنشون جلوي دوربين.ديروز جمعه مطلع شدم عكاس پيشكسوت ايران زنده ياد بهمن جلالي ديگر در ميان ما نيست.اين عكس رو از آثارش گذاشتم اينجا.عنوان پيرمردو دريا بهش دادم.و مي نويسم برايش:عكاسان فردا دوربين ات را برخواهند داشت براي ثبت:پيرمرد و درياهايي ديگر...

روحش شاد و آرام.آثارش ماندگارتر از هميشه.

 گزارش نمايشگاه زنده ياد بهمن جلالي در اسپانيا

بهمن جلالي تصويرگر تاريخ

 
 در انتظار روشنايي

بر تك تك برگه هاي کاهی و سپید خواهم نوشت: داستاني كوتاه.شعري.ترانه اي رنگين.سرودي آهنگين.تو هم خواهي نوشت داستانت را بعد فراخوان.خواهند رسيد يك به يك داستانها.داستانهايي كه از صندوقچه هاي معطر ذهنهاي داستاني- چمدان سفر برمي بندند.بليط قطار مي گيرند.بر روي فيبرهاي نوري سوارمي شوند- تا برسند از گرد راه.به پيشوازشان مي رويم با فانوسي در دست.ما آنها را يك به يك خواهيم خواند و دانه دانه خواهيم چيدشان برقالبهاي حروفچيني. تا حك شوند براي هميشه در كتابي ماندگار.روشنايي در اين نزديكي ها دوباره سو سو مي زند.

نيره نورالهدي

ديماه ۸۸

یک نفر پشت شمشاد هاست

 

برف بي تاب!

جمعه یازدهم دی 1388
 

توي اين سرما ! شال و کلاه کردم رفتم بازار " كلمه ها "! با پالتوی سورمه ای که از سه سال پیش برای زمستانهای سرد خریده بودم ! برف بي تاب بود كه مي باريد. كلمه "داستان "در انعکاس نور نئون مغازه ها روي زمين پر از برف رد نگاهم را بدنبال خود مي كشيد! نورهاشان با فاصله های منظم خاموش و روشن مي شدند.از بعضي جاده ها که هنوز هیچ رهگذری قصد عبورش را نکرده بود گذشتم!ديشب هم برف بي تاب مي باريد و رد نگاه داستانها در پيچ و خم كوچه ها گم مي شد.كودكي فانوس بدست يك عالمه شكلات رنگي براي خواهرش خريده و در حالیکه سرش را درون یقه ی کاپشنش فرو برده بود  با سرعت به طرف خانه می رفت. نزديكهاي شب كريسمس بود!رسيدم به مغازه اي دنج و قدیمی.دانه هاي درشت برف بود كه روي شيشه هاي عينكم تند تند آب مي شدند.پشت ويترين مغازه يك جعبه چوبي ديدم که درش کمی نیمه باز بود و نور ارغوانی رنگی از آن بيرون مي زد. داخلش را با ساطن صورتي خوشرنگي دوخته بودند. يك الماس شيشه اي وسطش مي درخشيد!.با وارد شدنم به مغازه صداي جيرينگ جيرينگ آويز بالاي در نواخته شد. صداي دل انگيزي از داخل جعبه بگوش مي رسيد! نزديكتر كه رفتم دیدم روي جعبه حك شده :" لوحی برای نوشتن "!...خريدمش "در ازاي عشق " و در "زرورقي از جنس دوستي "پيچيدنش برایم.صاحب مغازه گفت: این براي كيه؟ گفتم: براي "وب ادبيات داستاني": كه اين روزها سومین سالگرد تولدشه!

نيره نورالهدي

ديماه ۸۸

 
نويسنده:مهستي محبيفکر می‌کردم حالا که بعد از سالها برگشته‌ام خانه‌ی پدریم می‌توانم ارامش داشته باشم اما تمام تصوراتم نقش برآب شد. روزهای اول با شادمانی و خوش‌خیالی تمام اثاثیه قدیمی را بردم توی زیر زمین و درش را قفل گنده‌ای زدم. اتاقها را رنگ زدم. پرده‌های نو اویختم. گلدان‌های تر و تازه توی گلخانه‌ی جلوی ایوان چیدم. بهار بود. درخت گیلاس وسط باغچه شکوفه داده بود. یاسها غرق گل بودند...
ادامه مطلب
 
نويسنده معاصر:عباس معروفي بی گمان هر نویسنده ای به خوبی می­داند که چرا می­نویسد، اما اینکه چرا نویسندگان می­نویسند، همواره سوالی بوده است که هر خواننده ادبیاتی  از خود پرسیده است. دلایل نوشتن در زمانها و مکانهای مختلف هیچگاه ثابت و یکسان نبوده  است. آنچه که ماکسیم گورکی را وادار به نوشتن می­کرد بادلایلی که ویکتور هوگو و یا ارنست همینگوی برای نوشتن داشت متفاوت بود و تنها چیزی که می تواند دلایل و چرایی نوشتن نویسنده را برای ما عیان کند، چیزی غیر از نقد نمی­تواند باشد....

 


ادامه مطلب
 

صورت سكوت!

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
صورت سكوت

براي نوشتن هميشه نياز به آرامش داشتم.اين بود كه اومدم اينجا زير نور خورشيد!درست يادم نيست وسطاي پاييز بود يا اوج تابستون؟يه جاي دنج وسط يه مزرعه ي درو شده كه علوفه هاي گندمهاش مثل گره هاي داستانها توي ذهنم/ جا به جا گوله شده بودن.نياز سختي به سكوت - اكسير و كيمياي هميشگيم بود.اين بود كه چشمهام رو بستم بروي هر چه هياهو بود.نوشتم و نوشتم.گندمهاي داستان رو خوشه به خوشه و دونه به دونه از آسمون ذهنم مثل ستاره هاي آسمون شب/چيدم.كنار به كنار رديفشون كردم.صورت سكوت رو بوسيدم و نوشتم:صداي حركت قطار وقتي همه توي كوپه ها خوابن‏...صداي مرغان دريايي كنار ساحل...صداي خش خش برگها زير پاي رهگذران...صداي كليد انداختن در قفل يك در چوبي...صداي حركت يك پنكه سقفي در يك بعدالظهر تابستاني در يك معبد و همه ي صداهاي خوب توي داستانهام در سكوتي سرشار از تمناي نوشتن دسته دسته شدن در پوشه و جزوه ها و كتيبه هاي چرمي.باران گرفت...يك به يك از دشت ذهنم جمعشان كردم.گذاشتمشان در انباري ذهنم كه بوي نفتالين لباسهای زمستونی صندوقچه هاش و بوي عطر یاسهای روی طاقچه و فلفلهاي خشك شده  آویزون به قندیلکهای کنار دریچه و سبزيهاي معطر گوشه و كنارش هر موجودي رو مدهوش مي كرد.تا باز در سكوتي كه از دور دستها خواهد رسيد.دسته دسته شان كنم.

نیره نورالهدی/آذرماه ۸۸

 
نويسنده معاصر؛ليلا صادقي؛داستان‌های صادقی متن و نوشته ی متعارف و محدود نیستند. او می‌گوید:«برای کارم از ابزار تکنولوژیک امروزی و وسایل مدرن امروزی هم استفاده می‌کنم و می‌خواهم داستان‌هایم بازتاب نگاه تازه‌ام به پدیده‌ها باشند.»

بیگمان نوگرایی و نوآزمایی در پرداخت و عرضه ی متن، از آغاز با ادبیات همراه بوده است. بعید نیست که نخستین خوشنویسان از میانِ سرایندگان و نویسندگان برخاسته باشند. با این حال، همواره نوآزمایی در عرضه ی متن به ویژه متنِ ادبی، بحث انگیز و گاه پرسش برانگیز ارزیابی شده است. لیلا صادقی یکی از این نوآزمایان است....
 
نقل از سايت خبري البرزhttp://www.alborznews.net/pages/?cid=11809

ادامه مطلب
 

ظرايف نوشتن داستان كوتاه

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
داستان كوتاه

داستان كوتاه در یك نشست خوانده می‌شود به نظر ادگار آلن‌پو ، این امر، ویژگی لازم داستان كوتاه است. به همین دلیل، خواندن داستان كوتاه بیشتر تجربه‌ای است فشرده و نه بطئی. به ندرت پیش می‌آید كه هنگام خواندن داستان كوتاه به تفكر طولانی فرو رویم. داستان كوتاه معمولاً به برش كوچكی از زمان، محدود است و همان گونه كه او فائولین اعتقاد دارد، به جای تكوین و تكمیل شخصیتها، آنها را در یك لحظة بحرانی برملاسازی ـ درونی و بیرونی نشان می‌دهد....


ادامه مطلب
 

يوزپلنگاني كه با من دويده اند

یکشنبه هفدهم آبان 1388
طرح روي جلد؛يوزپلنگاني كه با من دويده اند؛بيژن نجديدر تندبادها

باد مي آيد!تند! برادرم .فکر کنم از آن تندبادهای بزرگ باشد که با گردباد می آیند! :اندكي آهسته تر.بايست /من هم برسم. با پاهاي كوچكم من هم بدنبالت می آیم. مي دانم تو تنها بدنبال اين توپ نمي دوي.فتح ذره ذره ی خاکها به زیر پاهای استوارت این نوید را می دهد:صدایت در گوشم زنگ می زند که به من می گویی :آنجا آن دور ها را نگاه كن!در آن غبار محو - بزرگي كودكانه ات سو سو مي زند!/هنوز بر تن درختان برگهايي سبز با استقامت در برابر باد -ايستاده اند! هنوز وقتی" کودکی بدنیا می آید و نامش را سهراب می گزارند-زنی از تنه ی نیمه بریده درختی هلهله کنان پایین می آید قبل از پایین آمدن دیگران" دست خيالت را به من بسپار تا با هم ميهمان انديشه ي فرداها شويم.فرداهايي كه شايد من نباشم اما نوشته هايم باشند و تو آنها را با خود به ميهماني برگها ببري.با توام پترس ! : كه در كنارم بي محابا مي دوي: تو هم در دلگرمي من سهيمي!با دويدنت در كنار من!ببين چگونه شانه هاي كوچكم به طرفت خم شده است!و نگاهم به رد پاي برادرم يونس است.ديگر از تندبادها نخواهم هراسيد در فرداها و روزهايي كه غبارآلودند و من تشنه ي دويدنم!دويدن در شاهراه زندگي! دويدن با يوزپلنگاني كه نجدي با آنها یک عمر دويد!

نوشته:نيره نورالهدي:

خطابها در نوشته های داستانی من به کارکترهای عکسهایی است که برایشان می نویسم.

با يادي از كتاب نفيس؛يوزپلنگاني كه با من دویده اند؛ و آوردن جمله اي از داستان سهراب كشان (وقتي كودكي بدنيا مي آيد نامش را سهراب مي گزارند/زني از تنه ي نيمه بريده درختي هلهله كنان پايين مي آيد قبل از پايين آمدن ديگران) نوشته زنده ياد نجدي؛

 

لمس دنیای کودکی

دوشنبه یازدهم آبان 1388
لمس دنياي كودكي
انتظاري ملموس و شيرين!كاملا داستاني
نگاه اين كاركتر و اندوه  انتظار او آنقدر عميقه كه مي شه براي طرح روي جلد يك كتاب خوب ماندگارش كرد براي هميشه:
 
آب و دانه اردكها را داده ام/علوفه هاي خشك را به انباري برده ام/پله هاي چوبي را آب و جارو كرده ام/سرم راهم شانه زده ام/كفشهاي صورتي-نقره اي ام را هم پوشيده ام/نشسته ام جلوي خانه در جنگلي تاريك و حتي اگر اين انتظار سالها طول بكشد در انتظارش مي مانم! تا شازاده كوچولو با اسب سفيدش از جاده ي خاكي آن دورها بيايدو مرا با خودش پيش گل تنهايش ببرد...
 
نگاه كودكانه مي تواند عميقا معصومانه باشد!نگاهي پاك به زندگي و اتفاقات اطرافش/ و هستند بزرگاني كه :كودك بدنيا مي آيند/كودك زندگي مي كنند و  كودك مي ميرند و فقط و فقط اينها هستند كه حلاوت و شيريني زندگي را با تمام وجود درك و لمس مي كنند!
 
آبانماه ۸۸/نوشته نيره نورالهدي
 
 
نگاهي به داستان كوتاه بيژن نجدي:چشم هاي دكمه اي من 

با تو هستم فاطي !!:مي فهمي اين را گفتم كه بداني من كجاي اين روزگار- در كنار كدام حوض آبي افتاده ام!من هماني هستم كه صورتم صاف است و بدون گونه !چشمهايم دكمه اي است ‏نمي توانم  بايستم/ مي فهمي روي پاي خودم ديگر نمي توانم بايستم! ‏بس كه مرا كنار پنجره كاشتند بس كه نوشته هايم را ناديده گرفتند!‏نوشته هايم را مي گويم آنها آنقدر ميان پوشه ها خاك خورده اند كه ديگر كاغذهاشان به خاك اره تبديل شده است!. تا اينكه ديروز وقتي كتابهايم را كه مرتب مي كردم چشمم به كتابچه كوچك قرمز دوره داستان خواني شب هزارويكم افتاد !آنجا بود كه بيژن نجدي را دوباره پيدا كردم! نه! او كه با داستانهاي شيرين و دلنشينش پيدا بود .سالها. از همان آبانماهي كه متولد شده بود در شهر كوچك خاش /از توابع شهر زاهدان كه من بزرگ شده ي آن ديار كويري ام /عجيب است خانه پدري من درست در كوچه اي در ورودي دروازه خاش قرار داشت....


ادامه مطلب
 
نقاشی زیبا از زنده یاد سهراب سپهری

او که بخوبی می شنید صدای آب روان و زمین و درخت را!

سهراب کفشهایت را آورده ام تا بیایی جایی که کسی تو را با تمامی وجود صدا می زند:

سهراب /نبودی تا که ببینی تا که کفتری بر لب جویی نشست خواست گلویی تازه کند آب را گل کردند!نبودی تا ببینی دشتهای سر سبز چگونه به کویری خشکیده بدل شدند!نبودی تا ببینی نور ماه مهتاب را از زمین چگونه دریغ داشت شاید خجل بود از تابش نورش در حالی که کودکی در دوردستها نور چهره ی مادرش را در کنار گهواره اش نداشت و نخواهد داشت!اما من پس از رفتن مادرش گاهوارش را تکان خواهم داد ُبا فانوسی از مهر روشن و تا هستم و هست دارمش دوست !او که هستی ام از هستی اندوه شیرین اوست!او که با من و در من برای همیشه متولد شد.

نبودی ببینی ،گوشهایی دیگر تحمل کوچکترین صدایی را ندارند ،به همین خاطر است که آرام فریاد می زنم :به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من !

نیره نورالهدی/چهارده مهرماه ۸۸/به زاد روز تولدش

نبودی تا که ببینی...بازمی گردم برای گفتگو با تو.....

 

یکی بود،یکی نبود

یکشنبه پنجم مهر 1388
پرنده ی ذهنم!

یکی بود،یکی نبود،همه بودن و نبودن.منم هیچ وقت نبودم.اما تنها وقتی می نوشتم،احساس کردم بودنم را.برای همین است تا نفس دارم خواهم نوشت،خواهم نوشت داستان پرنده ای را در حال آب خوردن بر لب حوض آبی، که مادرش حمله ور بود مثل عقابی تیزپرواز،بسوی ماری،که به پای جوجه اش، آرام و مرموزانه نزدیک می شد!

نیره نورالهدی/مهر۸۸

 

مهر پاییزی

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
طرح از "بنفشه رحیمی"

تق تق در می زند!لباسهای شسته را تا می زنم،می گذارم گوشه ی کمد.تابستانی ها را کم کم باید بگذارم داخل اشکاف پشتی،هوا رو به سردی ست،دوباره کوبه در!می گویم:کیه؟؟ می گوید:پاییزم!برایت سبدی پر از برگهای رنگی آورده ام!می گویم:برگهای رنگی؟می گوید:رنگهاشان از زرد و سرخ و بنفش است،نارنجی هم دارم!برای گل سر،گل سینه!می گویم:نمی خواهم،یعنی لازم ندارم،از سال قبل که آوردی،هنوز در صندوقچه مقداری مانده است،دو برگش را در دستمالی از مهر پیچیدم دادم نرگس دختر همسایه مان که سرطان دارد،چند تایش را هم دادم پیرزن خانه پشتی بگذارد در ظرف سفالی اش،در ازایش شادی دلش را در ظرفم گذاشت،می توانی بیایی داخل ببینی!هنوز ظرف بوی مهر می دهد،بوی روزهای پاییز هزاررنگ،بوی روزهای بازشدن مدرسه ها.پاییز سلام می گوید:می آید داخل:این سبد برگ هم پیشت باشد تا مهر سال دیگر،طناب کودکی هایت را بر در و دسته این سبد، گره بزن تا بازگشتی دیگر!

نیره نورالهدی/پاییز۸۸

 

؟؟

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
آبی آسمان....

هميشه اين سوال برام هست:چرا هوا رنگ نداره اما آسمون آبیه؟؟

 

کودکان در منطقه "ناری باری " هندوستان در گل و لای خوابیده اند تا آیین دعای باران را به اجرا درآورند!

دلهامان به باران تشنه است‏.ديريست زمينش قطره هاي دوستي و صداقت و مروت و جوانمردي را به خود نديده است!از ياد برده ايم در روز الست با هم برادر بوديم.كودكانمان را در آغوش مهر مي پرورانديم.دختران مان را از دست كساني كه به جرم دختر بودن زنده بگورشان مي كردند با ايمان به دين محمد(ص)با چنگ و دندان ستانديم.حال ما را چه شده است دختر مسلمانمان را زنده بگور مي كنند ما سكوت مي كنيم!آي مردمان مرد ::بياييد براي خواندن دعاي باران به بيابانها برويم شايد باران با زمينهاي تشنه مان آشتي كند!شايد.ديريست باران با شهرهامان قهر كرده است.گلهاي آفتابگردان از خورشيد روي گردانند!چقدر زود دير مي شود/////افسوس و صد افسوس خشكسالي بي اعتمادي خواهد سوختمان...

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها کسانی که به کار خود ایمان دارند با خود چتر به همراه می آورند
چخوف

نیره نورالهدی/مرداد۸۸

 

هر طلوعي را غروبي...

شنبه هفتم شهریور 1388
گل آفتاب گردان روي گردان از غروب خورشيد!

هر غروبي را طلوعي و هر طلوعي را غروبيست.

 
حياط قديمي با قمري ها

  براي قمري هايي كه در خانه ما لانه كرده بودند،يكي و گاه از تنبلي دو روز در ميان غذا مي ريختم توي باغچه-مادرم هميشه شكايت داشت كه هم من و هم قمري ها حياط را كثيف مي كنيم....


ادامه مطلب
 

دنياي كودكي

 تو را می دیدم در کنار واگن های قطار می دویدی،چون کودکی دوازده ساله! پاهایت در گل و لای برفها فرو می رفت،مرا صدا می زدی:کاپشنت جا مانده !با دور شدن قطار،دلم برای کودکی هایت تنگ می شد.صدای سوت قطار بود که در کوه می پیچید.قطار در تونل تاریک گم می شد.

 
زنده یاد اسماعیل فصیح• هنگام نوشتن، آنچه در ضمیر ناآگاه می گذرد برای خود نویسنده هم روشن نیست.

• مفهوم واژه فلسفه داستان نویسی برای من روشن نیست. کسی که خواننده جبری باشد ممکن است نویسنده جبری هم بشود.

• ساختارِ دیگر دادن به زندگی کودکی و جوانی و هستی – عقده ها- در ایام نوجوانی با نوشتن «خاطرات» طبیعی است ... اما پس از ایام جوانی جدی می شود، گرفتاری ناآگاهانه روحی می شود و اگر پس از سی سالگی هم ادامه پیدا کند، متاسفانه به قیمت از دست رفتن صفات عادی زندگی روزمره می شود و نشو و نمای بدی پیدا می کند. من فکر می کنم از سی سالگی به صورت مزمن و لاعجلاج این «جنون نوشتن» را داشته ام....
ادامه مطلب
 

آخرین پرواز..!اگر نرسیم باید نیم ساعتی منتظر بمونیم تا دوباره بیاد.کارتش رو گذاشت روی دستگاه.دستش رو گذاشت روی شونه خواهرش عبورش داد.بس که عجله داشت لبه کتش لای در واگن مترو گیر کرد که با کشیدنش دکمه اش کنده شد....

 

 

هدیه به جان باختگان حادثه ی 12 تیرماه سقوط هواپیمای c130

وهدیه به جانباختگانی که امروز تا ساعاتی قبل از پرواز هواپیمای توپولف روسی نفس می کشیدند!می خندیدند ونوجوانان تیم ملی جدوو که امیدوار ندانسته از پلکان هواپیما به پیشواز مرگ!می رفتند!


ادامه مطلب
 

زنده یاد:مهدی آذریزدی
  
قلم دردستان مهدی آذر یزدی با باز ایستادن نفسش از نفس ایستاد!
او در داستان هایش هم قد کودکان شد،تا آن حد که صداقت و زلالی روح بچه ها در وجودش نهادینه شد،چرا که بر این باور بود برای تاثیرگذاری داستانهایش باید که همزبان و همراه با کودکان شود تا بتواند از خمیرمایه ی وجودی شان زنان و مردانی بزرگ برای روزهای دور بسازد.او نویسنده ای تنها و بزرگ بود
بزرگترين لذت زندگى اش همين كتاب خواندن بود. او می گفت: «آخه مى دونى فضول هم هستم، مى خوام همه چيز رو بدونم.»....


ادامه مطلب
 

مهدی کفاشنویسنده معاصر-مهدی کفاش
متولد 3/5/1357
خانواده ام اصالتاً مشهدی هستند اما من گرگان به دنیا آمدم و تا 5 سالگی هم گرگان بودم و بعد دوباره به مشهد برگشتیم.در حال حاضر ساکن تهران هستم.
برگزیده جشنواره داستان جوان تهران- برگزیده جشنواره داستان جوان بندر عباس- برگزیده جشنواره داستان معجزه آخر - برگزیده جشنواره داستان شاخه طوبی - کاندیدای داستان برگزیده طنز از جشنواره طنز مکتبوب- کاندیدای فیلمنامه برتر جشنواره فیلم نیایش- کاندیدای داستان برگزیده آیسسکو...
عضو انجمن قصه نویسان خراسان- دبیر بخش ادبیات و هنر فصلنامه نگاه حوزه -دبیر بخش داستان انتظار نوجوان -سردبیر نشریه الکترونیک ساعت صفر....

 


ادامه مطلب
Blog Skin