بــاران و مــه،دو یار همــراه

یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳

باران ، درختان چشم براهت می دانستند شبانه می آیی،تابه صبح صبورانه ایستاده بودند.وقتی آمدی با کمک پاییز برگهاشان را به پایت ریختند.مه هم همراهشان بود،گاه با زمزمه صدای ریزش آرام برف بر سقف سقالی کلبه های شمال،می ریخت بر تن برهنه درختان سرو که خرامان سر به آسمان ابری خیس تکیه زده بودند.نیلوفر بنفش باغچه دعا می کند:خدا کند باران روز هم ببارد تا وقتی برگهایش چشم از هم فرو نبسته اند.

نیره نورالهدی

 

آسمان آبی یکدست

جمعه نهم آبان ۱۳۹۳
 

یکی دو روز است خدای مهربان آسمان را آبی یکدست رنگ می زند،بدون هیچ رنگ دیگری به آسمان که نگاه می کنی تا چشم کار می کند آبی بی انتهاست،کرانه ندارد.حتی بادبادکهای رویاهای کودکان هم از صندوقچه خاطرات با نسیمی نه چندان تند،بیرون می آیند تا در این آبی بی حد و حصر،پرواز کنند تا اوج بی پروایی شان..خدا را شکر این آسمان آبی بالای سر آدمهاست تا هر وقت از هیاهوی شهر خسته شدند به آن بالا امیدی آبی داشته باشند. 

 

اسلایدر