بــاران و مــه،دو یار همــراه
یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳باران ، درختان چشم براهت می دانستند شبانه می آیی،تابه صبح صبورانه ایستاده بودند.وقتی آمدی با کمک پاییز برگهاشان را به پایت ریختند.مه هم همراهشان بود،گاه با زمزمه صدای ریزش آرام برف بر سقف سقالی کلبه های شمال،می ریخت بر تن برهنه درختان سرو که خرامان سر به آسمان ابری خیس تکیه زده بودند.نیلوفر بنفش باغچه دعا می کند:خدا کند باران روز هم ببارد تا وقتی برگهایش چشم از هم فرو نبسته اند.
نیره نورالهدی