عکاس:ملیکا رحمتیان

مادر سفره شام را جمع می کند.پدر ماهی های حوض را با سبدی از آب می گیرد،با خودمی گوید:هوا رو به سردی است، باد پاییزی اگر چه خوشایندشان است، اما برگهای روی آب حوض نمی گذارد خوب ببینیمشان،بگذارمشان توی تنگ پشت پنجره بهتر است.برادرم کفشهایش را واکس می زند،می گذارد کنارجاکفشی.مادر می پرسد:همه وسایلت را حاضر کرده ای؟نگاهم می رود روی روپوش آبی،کیف صورتی و کفشهای کوچک عنابی.یادم می افتد،فقط یک دفتر و یک مداد کم دارم!در همین فکر هستم که برادرم از کیفش یک دفتر و یک جعبه مداد رنگی به من می دهد و می گوید:فردا روز اول است ما باید فقط سر مشق بنویسیم!شما تمام زنگها نقاشی دارید!!

اسلایدر