داستان"از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!"نوشته:نیره نورالهدی"
یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷از اداره که زدم بیرون نگاهی به ساعتم انداختم هر دو تا عقربه جا خوش کرده بودن روی عدد یک!تاکسی گرفتم برای سعادت آباد.
عقب تاکسی که جا برای نشستن نبود.جلو هم با راننده می شدن دو نفر.مجبور شدم به هر ضرب و زوری بود کنار مسافر جلویی بشینم.کیف و پوشه هارو گذاشتم روی زانوهام و یه دستم رو انداختم روی شونه ی صندلی تا مسافر کناریم راحت باشه و در تاکسی خوب بسته بشه!راننده حالا دیگه دنده رو بسختی عوض می کرد.از جیبم چند تا اسکناس و کاغذ یادداشت رو به زحمت بیرون آوردم.کاغذ رو گذاشتم لای لبهام. پولها رو هم گذاشتم توی جیب پیراهنم تا دم دست باشه برای کرایه.کاغذ یادداشت رو که نسرین صبح نوشته بود می خوندم:شیر.....نون......مرغ !
همینطور که نگاهم به کاغذ بود از نانوایی یک خیابون مونده به خونه که خیلی هم شلوغ بود رد شدیم گفتم:همینجا پیاده می شم.
پشت سر آخرین نفر قدم قدم می رفتم جلو.دلم می لرزید همین الانه که شاطر نگاهی به ته صف بندازه و نگاهی به ساعت و بگه:نفر آخری :کسی اومد واینسته.نون نمی رسه!که هنوز توی همین فکر بودم که همین کار رو کرد و سنگهای ریخته شده زیز پاهاش رو جارو کرد به گوشه ی نون وایی !
نگاهم خیره شده بود به سنگها که یک نفر از پشت سر کنار گوشم گفت:آقا من پشت سر شمام.شیر بگیرم برمی گردم!دو نفری مونده بود نوبت من برسه که یک نفر اومد به پیرمرد جلوییم گفت:آقا من برگشتم!
حالا سه نفر جلوی من بودند تا نوبت من برسه!سر و صدای پشت سریها بد جوری در اومده بود:
آقا انصافتون کجا رفته ته صفی گفتن .همینطور از راه نرسیده میایین راهتون و می کشین می زننین توی صف!
دعوامرافه ای راه افتاد که نگو!در همین گیر و دار علی پسرهمسایه که صندل های باباش روپاش کرده بود و بس که براش بزرگ بود انگشتاش از جلوی صندل زده بود بیرون و معلوم بود تا مادرش گفته: علی بپر دو تا نون بخر بیار الان پخت تموم می شه.اولین کفشهای دم در رو پوشیده و مثل جت خودش رو رسونده نون وایی!
بدون اینکه توجهی به صف و شلوغی بکنه پرید توی نون وایی پشت دخل دو تا نون طلب کرد.
شاطر دستش رو گرفت کشید کنار:بابا نیا تو دست وپا. بعدشم یواشکی در گوشش گفت: نونت رو گذاشتم سرد شه !!
شاگرد شاطر سه تا نون سنگک داغ انداخت روی طبق چوبی .
شاطر رو به من کرد و گفت:آقا یه نون بیشتر به شما نمی رسه!چشمم افتاد به نونهایی که زیر پیشخون روی هم گذاشته شده بود!و نگاهی انداختم به مردمی که یکی یکی دست خالی از صف جدا می شدن!!!
"برداشتی بود از داستان"مبادا با دست خالی و پای سوخته بزنیم بیرون"نوشته "فرزاد سیفی زاده"
نویسنده وب داستانی"فرزند کوهستان"موجود در پیوندها"