"پا به پاي گل قالي"نيره نورالهدي
شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۷
خدا نکنه آدم بره توی این وادی !یک موقع فکر نکنین وادی خطرناکی رو می گم.نه.منظورم وادی هزارتوی داستانه که اگه واردش شدی دیگه محاله بتونی بیایی بیرون .دیگه اون آدم قبل ازورود نیستی.اینها همه عین حقیقته!دیگه به هرچیزی نگاهت می افته براش یک داستان کوچولو توی فکرت خودبخود ساخته می شه.save می شه توی یک پوشه .می ره توی یک آیکن گوشه صفحهdesktopکامپیوتر ذهنت.حتی وقتهایی که به گل قرمزیا صورتی قالی برای دقایقی خیره می شی .(مثل اون وقتهایی که می گن:اهویی؟کجایی؟چشمت به راه رفته.برات نامه میاد.یا اسمت رو صدا می زنن تا به خودت بیایی.فلانی اینجایی؟.....همانطور که خیره شدی به گل قالی وفکرت یک جای دیگه اس.وقتی یکی یکی ماجراهای شب و روز چهره های دوستانت.اتفاق هایی که براشون رخ داده.تلاش هاشون.محبتاشون.خواب و بیدارشدناشون....همه وهمه یکی یکی مثل فیلم از جلو چشمت عبور کردن ویک کناری پشت سرهم توی ذهنت داخل پوشه های رنگارنگ قرار گرفتن یا نگرفتن به یکبار بغل دستیت با تلنگری به خودت میاره.تازه می فهمی اون گل قالی که بهش زل زدی جنسش از پشمه.یک زمانی روی تن گوسفندی رشد کرده که توی کوه دشت این سو و آن سوپرسه می زده...بعد با قیچی های بزرگ چیدنش بعد توسط پیرزن یا پیرمرد ساده روستایی با چرخ نخریسی به نخ تبدیل شده.بعد توی دیگهای بزرگ رنگرزی رنگش کردن.بعد گذاشتنش توی آفتاب روی بند تا خوب خشک شده.بعد تار وپودش را کنار به کنار تراز کردن به دار قالی.بعد با انگشتان ترک خورده دخترهای قالیباف گره به گره بافته شده.آخر سر پرداختش که دادن صاحب کارگاه جلوی نگاه پر حسرت دخترکان با قیمت ارزان خریده اش.بعد آوردنش بازار شهر با فی بالا فروختنش به قالی فروش کله گنده زیر بازارچه.بعد هم با قیمت سوبله انداختنش به تو!!داستان هم مثل همین گل قالیه.برای خودش عناصری داره.عنوان داره.آغاز داره.آغازش باید لغزنده باشه تا ذهن مخاطب را خوب به سمت خودش بکشه.پیرنگ داره.وقتی می افتی توی دیگ پیرنگش باید که همرنگ شخصیتهای داستانت بشی ورنگ آنها را خوب به خودت بگیری یعنی با آنها پا به پا زندگی کنی.واگه همرنگشون نشی محاله شخصیتهای داستانت را خوب از آب دربیاری.لایه های زیرین داره.درست مثل تاروپود قالی.دانای کل صاحب مایملک کل دارایهای داستانه.خودت هم می تونی راوی اش بشی وبنشینی زیر سایه تراوشات ذهنت تکیه بدی به دیوار و از هر زاویه دیدی که دوست داشتی نگاهش کنی...آخر سر نوبتی هم که باشه نوبت می رسه به خریدارانش.که مخاطبین صبور وتنها وسر به زیر داستانت هستن.تازه از این به بعد خوب وراندازش می کنند.نقد و بررسیش می کنند.حالا یا به قیمت دلخواهت خریدارشن.یا بز خرش می کنند ومی اندازنش گوشه کتابخانه شان تا سالها خاک بخوره...پس یا وارد این وادی نشید.یا اگر هم می شید باید که ذهنتون را با این عناصر وفق بدهید.که اگر یک دانه اش کسر باشد به چهار چوب یا بهتر بگم داربست داستانتون لطمه وارد کردید.نه...مثل اینکه همه اینها عین حقیقته!!!