"عکس از مریم احسانی-منبع وبسایت عکاسی کیارنگ علایی"

قدمهایش را آهسته برمی داشت.سرش پایین بود و پیامهای همراهش را می خواند .اصلا متوجه اطرافش نبود.

کیفش را حمایل روی شانه اش به کناری آویخته بود.

باران دم غروب شیشه های همه خانه های آن کوچه را خیس کرده بود.جثه اش لاغر و تکیده بود اما قامت بلندش حکایت از استواری خاصی داشت!

با کسی حرفی نمی زد.بیشتر فکر می کرد.

نم نم باران بیشتر شد.چترش را بالای سرش گرفت.

قطره های باران میان موهایش جا خوش کرده بود و زیر نور نئون مغازه ها که گاه و بیگاه روشن می شدند می درخشید.

 عینکش جذابیت ملایمی به چهره اش بخشیده بود.

از پیچ کوجه که گذشت به روشنایی روبرویش که برقی سبزرنگ در چشمانش منعکس کرده بود سلامی را پاسخ گفت:با پایین آوردن سرش و گذاشتن دست راستش بر سینه!

نور آبی پنچره هایی که از مقابلشان می گذشت کم کم به سبزی و زردی می گرایید.

کفشهای مشکی اش انعکاس نور را در آب کف خیابان می شکست.

همانطور که جلوتر می رفت...نزدیکتر که شد احساس کرد چیزی در  دلش به یکبار شکست!

برای دقایقی بغض راه گلویش را بست.

صدای کفشهایش که سکوت خیابان را می شکست از حرکت ایستاد و خاموش شد.

پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشت.یعنی رمقی در آنها احساس نمی کرد.

اما نیرویی گرمابخش از پایین پاهایش کم کم بالا می آمد!و او را سر پا نگه می داشت.

اشک در کاسه چشمانش از عمق حلقه زد و به بیرون لبریز شد...

صدای شکستن دلش را هیچکس نشنید!جز آنکسی که سلامش را پاسخ گفت و ...حالا دیگر در کنارش

بود و او گرمایش را لمس می کرد.

 

 

 

 

اسلایدر