شطح"گرمای دست پدر"
سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷
خانه بدون حضور او همیشه سرد بود.در شبهای سرد زمستانی از راه که می رسید بوی نانهای داغی که در دست داشت فضای خانه را پر می کرد.دخترکش کنار گرمای شعله های بخاری بر صفحه سفید دفترنقاشی اش بادبان قایقی را رنگ قرمز و با مداد آبی دریا را ارغوانی سایه میزد.صدای سوت کتری آهنگ ملایمی بود برای کودکی در خواب درون گهواره.پدر که از کنار دخترک رد می شد با خود بوی سرمای زمستان و برگهای سوزانده شده توسط رفتگر کوچه را به داخل خانه میهمان می کرد.نانها را مادر از دستش می گرفت تا درون سفره بگذارد.او در حالیکه شالش را از دور گردن باز می کرد خم می شد و دست دخترکش را به گرمی می فشرد و به او می گفت:چه قایق قشنگی!