"یاداشتی از یک بازدیدکننده بر "آنالیز داستان"و پاسخ نویسنده:
جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۸۷
یادداشت یکی از بازدیدکنندگان کانون ادبیات داستانی-بر پای قسمت دوم آنالیز داستان:
درود
من همونطور که به قسمت اول این مقاله اعتراض داشتم به قسمت دومش هم اعتراض دارم:
مساله اینه که دیدگاه نویسنده مقاله صرفا یک دیدگاه پست مدرنیستیه
در حالی که داستان ها همه منحصر به این سبک نیستند
برای مثال ایشون تو مقاله اشون طرح پیرمرد و دریا رو آوردن. خوب تو تمام کارهای همینگوی نزدیک ترین داستان او به مکتب جدید همین داستانه که بیش از این که به محوریت داستان بپردازه به شخصیت پیرمرد می پردازه. اما باز با این حال قسمت کوچکی از داستان به شخصیت ها پرداخته. اساس داستان نویسانی مثل همینگوی و مارکز و نویسندگانی در این سطح فضا سازی برای پی گیری روند و جریان داستانه
مساله اینه که در مکتب جدید نوشته نویسنده مقاله کاملا صحیح هست و من خودم علی رغم این که اعتقادی به مکتب و سبک ندارم اما برام جالب بود
تا اونجا که کلمه به کلمه اش رو خوندم و برای خودم نگهش میدارم. چون نوشته علمی - تحقیقی خوبی بود
اعتراضم فقط به اینه که ایشون عام گفتن و این قضیه اصلا عام نیست
تقریبا تمام کتابهای کوئیلو رو شروع کردم به خواندن و نصفه رها کردم چون پست مدرنیسته. جذبم نمی کنه
بعدش فکر کنید برای مثال وداع با اسلحه رو بارها و بارها خوندم و هرگز ازش خسته نمی شم.
پاسخ نویسنده معاصر"علیرضا عطاران(آرام)که به کانون ادبیات داستانی ارسال شده است:
خانم نورالهدی؛ با عرض سلام و خسته نباشید.
همانطور که خواسته بودید و من هم قول داده بودم، مطالبی را در باره اعتراض آن دوست نوشتم که برایتان می فرستم. از آنجا که احساس می کنم این مطالب از چند جهت مهم است. ـ اول این که نوعی راهنمایی است برای این که چرا این مطالب را می نویسم. دوم که مهمتر است؛ چرا باید نویسندگان جوان؛ بخصوص آنهایی که مسلمان و معتقد هستند، واجب است که این ها را بخوانند.
همانطور که خودتان می دانید؛ ساده کردن و تشریح مسائل کلی علاوه بر این که بسیاری از ناگفتنی ها و نادانستنی ها عیان می شود؛ مسائلی هم به حاشیه می رود یا لوث می شود یا حتا محو می شود.
این مشکل وجود دارد، در باره مسائل دینی هم همینطور است. وقتی که بخواهیم به زبان ساده مطلبی را تشریح کنیم؛ در کنار آن صدها پرسش و معضل دیگر بوجود خواهد آمد. اما تا هر پدیده ای تجزیه و تحلیل نشود، واقعیت ها و مهمتر درک آن اگر نگوییم غیرممکن که خیلی دشوار می شود.
اما پیش از آن که به موضوع اول بپردازم؛ کمی در باره واجب بودن این مباحث برای نویسندگان مسلمان بنویسم. گرچه شما بخوبی می دانید که دیگر به شیوه های کلاسیک و کهنه و شعاری نمی توان داستان نوشت و صحبت از ادبیات و داستان بمیان آورد. شاید روزی بعضی داستان های کوتاه خیلی از مومنان را شیفته می کرد؛ اما امروزه ـ با وجود گسترش ارتباطات و تسلط فرهنگ بیگانه غرب ـ دیگر بهترین داستان های دینی هم توان مقابله و رقابت با این فرهنگ بیگانه را ندارد.
از طرفی نویسنده ایرانی [با هر اعتقادی، تنها اگر ایرانی واقعی باشیم ـ که البته در چنین حالتی اسلام و مسلمانی جز جدا نشدنی از ایران است. ـ ] نباید تسلیم فرهنگ بیگانه شود و ... بلکه باید با سلاح و ابزار دنیای روز به مقابله آن برود.
پس داستان مدرن و سبک های مدرن و شیوه نوشتن نو و مدرن؛ نه تنها می تواند بد نباشد که بدون تردید تنها ابزار موفقیت است. ـ مانند این که امروزه حتی توی حوزه های علمیه که عصاره سنتی ترین نهاد موجود است؛ ابزار مدرن مانند کامپیوتر و ... از واجبات است. ـ
باری این ظاهر قضیه است؛ اما آیا به راستی تنها به صرف ابزار مدرن آیا می توان داستان مدرن نوشت. یعنی می توان سنت را در لباس مدرن عرضه کرد؟ و آیا این تناقض و دوگانگی بوجود نمی آورد؟ و آیا معضلات دیگر چه؟ باید گفت در صورت که مفاهیم اصلی و اولیه ـ نه آن حشو و زوایدی که خودش را به سنت چسبانده است ـ مد نظر نویسنده باشد. مفاهیمی چون اصول اخلاقی و انسانی. به عبارتی نوعی اومانیسم دینی. اومانیسمی که هم به انسان بپردازد و هم خدا را فراموش نکند. اگر این اومانیسم فرهنگی را داشته باشیم. یعنی نگاهمان از انسان غافل نشود. بازانسانی که خدا را فراموش نکرده است، آنوقت می توان مضامین انسانی بیشماری را بصورت داستان ایرانی نوشت. [البته صحبت در این باره آنقدرگسترده و دراز و عمیق است که ...]
اما در باره موضوع اول و اعتراض آن دوست؛ اگر کسی این مباحث را بطور دقیق دنبال کند ـ بخصوص همین بحث دومی و جدید را ـ من بطور مشخص نویسنده هایی که دنبال تدریس شیوه های نو و مدرنیستی هستند انتقاد کرده ام. ـ حرف من این است که برای انجام هر کاری ـ تأکید می کنم؛ هر کاری ـ بایستی اول قواعد و اصول اولیه آن را یاد گرفت. بعد از یادگیری است که نویسنده ـ چه مسلمان یا غیرمسلمان ـ می تواند مفاهیم مورد نظرش را توی آن بگنجاند و البته نویسنده غیرمسلمان هم. با این پیش شرط که ما ـ مطابق بحث اولم ـ به مفاهیم کلی و اساسی [که مورد قبول هر انسانی است] معتقد است.
نمی دانم تا چه این توضیحات ـ خیلی فشرده و لکنت دار ـ توانسته است کمکی بکند. باری من سعی خواهم کرد مطالبی دیگر نیز در وبلاگم بنویسم. اما باز هم تأکید می کنم ـ به عنوان برادر کوچکتر ـ که یک نویسنده ارزشی؛ زمانی می تواند از ارزش ها حرف بزند و بنویسد، که نخست آن ارزش ها را چنان همگانی کند که انسانی شود. بعد نوشتنش طبق قواعدی و اصولی باشد که تلاش منهم در دستیابی به آن است. و گرنه گزارش نویسی و شعاری نویسی و خاطره نویسی و پند نویسی و امر به معروف و نهی از منکر نویسی و ... که هر آدمی که خواندن و نوشتن بداند می تواند انجام دهد.
در پایان بار دیگر به این دوست خوب معترض سلام مرا برسانید و بگویید که شاید بعضی مثال های من کاربرد دقیقی نداشته باشد، اما حرف کلی و منظور اصلی من مهم است. همان چیزی که معضلی کنونی نویسنده ایرانی است. یعنی نداشتن طرح «پیرنگ» خوب، باورپذیر و مهمتر با محتوا. دیگر شخصیت پردازی مناسب و دقیق. بقیه دیگر شروط است و روبنا که اثرات جانبی خواهد داشت.
در ضمن من هیچ نفهمیدم منظور چرا این دوست نوشته که داستان پیرمرد و دریا؛ داستانی مدرن است! از قضا این داستان کلاسیک است؛ با همان پیام اخلاقی ـ پشتکار و اراده ضامن پیروزی انسان است.ـ حالا منظور این دوست از مدرن نوشتن؛ شاید نام بردن از جویس این شائبه را ایجاد کرده است.
در مورد نویسنده های ایرانی هم ـ داستان های داش آکل و مردی که ... هر دو از اجتماعی ترین و کلاسیک ترین داستان های هدایت است، بر خلاف بوف کور یا سگ ولگرد و سه قطره خون...
در هر صورت امیدوارم این مباحث و این وقت گذاشتن به ارتقای فرهنگ و ادبیات ـ که مورد علاقه همه ماست ـ بینجامد.
ادامه بحث و گفتگو که توسط نویسنده محترم ارسال شد:
از اینکه می بینم کسانی هستند به این موضوعات اهمیت می دهند؛ برایم جالب است. اما در باره این نوشته اخیر لازم است چند توضیح ضروری را بدهم تا هم رفع ابهام شود و هم موضوع کمی عمومی تر شود.
پیش از هر چیز باید بگویم؛ من این مطالب را در خصوص تشریح چند موضوع و برای چند نفر نوشتم. قصد هم این نبود که روی وب منتشر شود، ـ برای همین همه چی با هم طرح شد و بدون ویرایش و موضوع بندی تنظیم شده بود. ـ یعنی اون بخشی که در باره مسائل شرعی و موضوع اسلام و دین نوشته است؛ در باره پاسخ دوست نویسنده جوان مسلمانی بود که پرسیده بود چگونه می شود، قصص دینی را با سبک های نو نوشت، یا بهتر است بگویم این نویسنده پرسیده بود؛ چنین کاری ممکن است یا نه؟
پس پیش از هرکاری باید این مطالب را از این بحث قلم گرفت. اما در باره دیگر مطالب هدف من از این نوشته؛ دو موضوع مهم و اساسی است.
1 ـ شناخت اصل و اساس داستانویسی، و بعد رعایت شروط آن. همان طور که برای رویش گیاه؛ پیش از هر چیز نیاز به اساس ـ دانه ـ است، بعد بستر مناسب و فضا و آب و نور. در داستان نیز ـ شخصیت ـ اساس آن بشمار می رود. آنوقت تا چه به شخصیت پردازی توجه شود؛ در مرحله بعد است. ضمن اینکه همانطور که از یک دانه نیمه پوچ و ابتر گیاه سالمی سبز نمی شود ـ حتا اگر شروط و عوامل دیگر به بهترین نحو فراهم شده باشد. ـ در داستان نیز مادامی که شخصیت ناقص باشد؛ فضاسازی و دیگر موارد دیگر هیچ کمکی به داستان نمی کند.
2 ـ ويژگی داستان نو به این نیست که به شخصیت توجه شده یا نشده است یا عناصر دیگر عمده شده است. بلکه داستان نو و سبک های مدرن تعریف خودش را دارد. ضمن این که سبک را نویسنده یا نویسندگان بوجود نمی آورد. ـ اگر چه در شکل گیری آن بی تأثیر هم نیستند. ـ بلکه شرایط دیگری است که نویسنده را وادار می کند؛ چگونه بنویسد. ـ منجمله ويژگی جامعه، روابط حاکم و تأثیراتی که این شرایط و روابط بر مردم می گذارد و ... ـ برای همین نویسنده ایرانی چون این روابط و شرایط نو و مدرن روی او حاکم نیست، وقتی سعی می کند داستانی مدرن بنویسد، ـ با این که خیلی هاشان هم با مهارت داستان های مدرنی نوشته اند، اما این داستان ها اگر چه در قالب و فرم هیچ نقصی هم ندارند، اما چون موضوعش هیچ همخوانی با روحیه و ذهنیت مخاطب ایرانی ندارد. ـ نمونه بوف کور استثنا است ـ برای همین اثری مصنوعی از کار درآمده و غیرقابل درک برای مخاطب شده است.
بحث در این باره خیلی مهم، پیچیده و مشروح است. برای همین انتظار نیست که بتوان با این چند خط حق مطلب را ادا کرد. [البته من در این رابطه چندین نقد نوشته ام که در وبلاگم منتشر کرده ام، چیزهایی هم دارم که بزودی منتشر می کنم.]
با همه اینها من تصمیم داشتم در ادامه دنباله تحلیل های کالبد شکافی داستانویسی، مطرح کنم که کار به اینجا کشید. و آن موضوع این بود:
نویسنده امروزه ـ بطور اعمم ـ دیگر به شیوه کلاسیک نمی نویسد. [دلایل آن هم زیاد است، مهمترینش که دیگر جوامع سنتی یا از بین رفته است و یا در حال زوال است. به عبارتی با زوال جامعه سنتی ارزش های ـ به خوب و بد آن هم کاری ندرایم . ـ از بین رفته است.] پس نویسنده ـ باز تأکید می کنم نویسنده بطور کلی در جهان ـ نمی تواند از ارزش های جامعه سنتی و با همان قالب و سبک و شیوه بنویسد.
جامعه غربی با دو دوره مشخص ـ مدرن و پست مدرن ـ بوجود آمده است. جامعه مدرن با صنعتی شدن جوامع که حاصل تولید انبوه بود؛ باعث کالاوارگی و تبدیل انسان به شیئی شد که در ادبیات به اشکال شخصیت های پوچ و ناتوان و سردرگم درآمدند. [شخصیت های آثار نویسندگان: جویس، کافکا، سارتر، کامو، بکت و ...] در مرحله بعد با سلطه اشیاء و اقتصاد نوین، اندک واقعیت انسانی دنیای مدرن محو و نابود شد. تجلی آن در ادبیات، شخصیت های نویسندگان پست مدرن همچون: آلن رب گری یه، ناتالی ساروت، کلود سیمون و ... درآمدند که تنها تماشاچی صرف هستند.
این ساختار متعلق به جهان غرب و دنیای صنعتی است. ـ ساختاری که بنیاد ادبیات و همه فرهنگش را شکل می دهد. ـ در این ساختار نخست آرمان های انسان مورد شک و انکار قرار گرفتند. در پی آن خانواده آرام آرام کنار زده شد و سپس انسان ذره ذره همانند کالا شمرده شد و از درون تهی شد.
نتیجه:
اکنون وضعیت نویسنده ایرانی نامشخص است. یعنی نویسنده ایرانی در برزخ زندگی می کند. نمی تواند سنتی باشد. [نه جامعه به او دیگر چنین اجازه ای می دهد. با نو شدن و حرکت بسوی مدرن شدن. و نه چنین تمایلی دیده می شود.] از طرفی جهان مدرن هم الگوی مطلوبی برایش نیست. ـ لااقل برای بخش بیشترشان. ـ
با این حساب تکلیف نوسنده ایرانی چیست؟ جایگاه نویسنده ایرانی کجاست؟ آیا می تواند به همان شیوه و سبک قدیم بنویسند. آیا باید قالب و فرم نو و مدرن را بگیرد و داستان ایرانی را درون آن بریزد. ـ کاری که هوشنگ گلشیری بنیاد گذاشت و تلاش وافری کرد. ـ یا اصلا این داستان ایرانی ویژگی هایش کدام است و پرسش های دیگر...
چه خوب است کسانی در این مباحث شرکت کند و برایشان مهم باشد، چه مادامی که نویسنده نداند چرا می نویسد و مهمتر چگونه؛ هرگونه تلاش و رنج چه بسا آب در هاون کوبیدن باشد.
برایتان آرزوی موفقیت و بهروزی دارم
با احترام:عطاران