در جستجوی باد- نیره نورالهدی
چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷
همچون پرستویی خسته که سالها پریده و دویده باشد، تنها ، کوره راهی را می پیمود.هر از گاهی می نشست .!
باید می رفت. بناچاربلند می شد. به راه خود ادامه می داد.
صدای شلیک گلوله و انفجار پیاپی بمبها امانش را بریده بود.
چمدان در دستش سنگینی می کرد.
هو هوی باد تنها موسیقی گوشنوازش بود.
گاهی گوشه ی چادرش کشیده می شد!، انگار به سنگی گیر می کرد .او برمی گشت تا چادرش را از تیزی سنگ رها کند!اما با ناباوری اثری از سنگ نمی یافت!
می نشست.اطرافش را خوب می نگریست تا شاید خاشاک یا مانعی دیگر پیدا کند و از سر راهش بردارد!
اما جز خاک نرم بیابان چیزی نمی یافت!،دستش را از خاک پر می کرد و آرام بدست باد می سپرد!.
طوفان دیرش می شد او را با خود ببرد.با قدرت هر چه تمامتر می وزید.
هنوز به میانه راه نرسیده بود که دستی باز دامنش را با التماس می کشید! این بار با صدای بلند مورد خطابش قرار داد:نرو .بایست!کجا می روی با این شتاب و عجله؟!!هنوز کارهایی بر زمین مانده است!!
او خواست دامنش را از آن دستی که در تاریکی شب محو بود به سختی بیرون بکشد،اما نتوانست ! در همین حال کودکی نیمه جان در جلوی پایش بر زمین افتاد،و راهش را سد کرد!
نفسهای آخرش را می کشید.
خم شد از زمین برش داشت و خاکها را ار زوی صورت زخمی اش به کناری زد.در آغوشش گرفت و همانطور که نشسته بود به ادامه ی راه نگاهی انداخت!جز سراب چیزی نمی دید!
از طرفی درخشش سراب او را مسحورانه به طرف خود می خواند و از سویی دیگر کودک نیمه جان در دستانش با نگاه ملتمسانه از او طلب جرعه ای آب داشت!
چمدانش را برداشت و راه آمده را بازگشت!
در میانه راه بود که دیگر هیچکس دامانش را به التماس ماندن نمی کشید!
لحظه ای بعد تنها همراه او پروانه ای بود که پر پر زنان شانه به شانه اش می آمد!.