داستان ترجمه:ما کودکان دو جهانیم-مترجم:ناصر غیاثی
شنبه سوم اسفند ۱۳۸۷
روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطهی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگجوی جوانی او را دید و عاشقاش شد. دختر هم از انسان زمینی خوشاش آمد. وطن آسمانیاش را از یاد برد و موافقت کرد همسر جنگجوی جوان بشود. یک سال که گذشت، صاحب پسری شدند. جنگجوی جوان شاد بود، اما زناش سال به سال رنجورتر میشد. مرتب برای فرزند از وطناش در ماه میگفت. حالا پسر هم در اشتیاق رفتن به ماه بود. یک روز که جنگجو از شکار به خانه برگشت، چادر خالی بود. زن و فرزنداش در سفینهای فضایی به ماه رفته بودند. آنجا از آمدنشان چقدر شاد بودند. اما این پایین روی زمین مرد جوانی میگریست. پسر زمینی بزرگ شد و جنگجویی شجاع شد. اما خوشبخت نبود. به مادرش التماس میکرد: میخواهم بگردم پیش پدرم. مادر چون دوستاش داشت و رنجاش را میدید، موافقت کرد. وقت خداحافظی به او گفت: تو فرزند دو جهانی. در یکی که باشی، در اشتیاق دیگری خواهی بود. پسرش به زمین برگشت و همان شد که مادرش گفته بود.
ناصر غیاثی
ترجمه-داستانهای سرخ پوستی