صورت سكوت!
پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۸
براي نوشتن هميشه نياز به آرامش داشتم.اين بود كه اومدم اينجا زير نور خورشيد!درست يادم نيست وسطاي پاييز بود يا اوج تابستون؟يه جاي دنج وسط يه مزرعه ي درو شده كه علوفه هاي گندمهاش مثل گره هاي داستانها توي ذهنم/ جا به جا گوله شده بودن.نياز سختي به سكوت - اكسير و كيمياي هميشگيم بود.اين بود كه چشمهام رو بستم بروي هر چه هياهو بود.نوشتم و نوشتم.گندمهاي داستان رو خوشه به خوشه و دونه به دونه از آسمون ذهنم مثل ستاره هاي آسمون شب/چيدم.كنار به كنار رديفشون كردم.صورت سكوت رو بوسيدم و نوشتم:صداي حركت قطار وقتي همه توي كوپه ها خوابن...صداي مرغان دريايي كنار ساحل...صداي خش خش برگها زير پاي رهگذران...صداي كليد انداختن در قفل يك در چوبي...صداي حركت يك پنكه سقفي در يك بعدالظهر تابستاني در يك معبد و همه ي صداهاي خوب توي داستانهام در سكوتي سرشار از تمناي نوشتن دسته دسته شدن در پوشه و جزوه ها و كتيبه هاي چرمي.باران گرفت...يك به يك از دشت ذهنم جمعشان كردم.گذاشتمشان در انباري ذهنم كه بوي نفتالين لباسهای زمستونی صندوقچه هاش و بوي عطر یاسهای روی طاقچه و فلفلهاي خشك شده آویزون به قندیلکهای کنار دریچه و سبزيهاي معطر گوشه و كنارش هر موجودي رو مدهوش مي كرد.تا باز در سكوتي كه از دور دستها خواهد رسيد.دسته دسته شان كنم.
نیره نورالهدی/آذرماه ۸۸