نوشتن: هلن سیکسوس-مترجم: مهستی محبی
جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸
چه است انچه سیکسو این چنین بر ان پا می فشارد؟مقالات این کتاب- فشرده ای از نوشته های سیکسو در پانزده سال اخیر است که پاسخهای دقیق به سوالاتش می دهد:درباره ی نوشتن.آنچه او در این مقالات مطرح می کند نه یک سوژه ی واحد بلکه پرده ای از ارتباطات درهم تنیده،و بازتابهاست:رابطه های بین متنی،انسان در تبعید شدگی،بیگانه بودن،فقدان،مرگ و همه ی اینها در رابطه با نوشتن،بخشیدن،بهره گرفتن،و رابطه ی همه ی اینها با عشق و زندگی،و زن بودن یا یک مرد بودن. سیکسو در این کتاب جریان نوشتن ازاد را که مانیفست اولین شعرای سوررالیست بود در ارتباط با نوشتار زنانه بازتکرار می کند:"خودت را رها کن تا پیش بروی،بگذار نوشتن در تو جریان یابد،از و گسترده شو،رودخانه باش،بگذار همه چیز بغلتد و پیش برود،بدون کوک کردن،سیل بندها را باز کن،بگذار بغلتی،تلاطم یابی."این دستور نوشتن خودانگیخته است،حداکثر انفعال در نوشتن که در بطن خود یک روش فعال –پیش رفتن برای دانستن چیزها (رها کردن خود تا دانسته شویم با چیزها) و سیکسو فراوانی،سیالیت و رهاشدن را در زنانگی می یابد.مفهوم جریان یافتن یا شناوری از سوررئالیستها به پساساختارگراها منتقل شد ه است و در نوشته های دریدا نیز انعکاس یافته است.شاید چون مردانی هم هستند که زنانگیشان را کاملا رها نکرده اند.
سیکسو می گوید بیش از یک راه برای عبور از دیوار وجود دارد و بیشتر از یک دیوار برای عبور.و می کوشد از دیوار جنسیت عبور کند از مردانگی به زنانگی و بالعکس::"...
Coming to writing
در آغاز،من عشق می ورزیدم.انچه عاشقش بودم انسان بود.نه اشخاص؛نه مجموعه ها،نه بودنهای مشخص و نامیده شده.اما علامت ها.تشعشاتی از بودن که مرا خیره کرد،آتشم زد.انفجاراتی چون آذرخش به من امدند:نگاه کن!من خیره شدم.و علامت ناپدید شد.محو شد.درحالیکه من سوخته بودم و به تمامی تحلیل برده بودم خودم را.انچه به من رسیده بود، طرح قدرتمندی از بدنی انسانی،زیبا بود:چهره ای وجود داشت ،با تمام رازها یی که بر آن حکاکی شده بودند و در آن حفظ شده بودند؛من قبل از آن بودم،من حس می کردم که ماورایی وجود دارد،که دستم به ان نمی رسد،یک فضای نامحدود.
نگاه آن چهره اشتیاقم را برمی انگیخت و همزمان از ورود بازم می داشت.من بیرون بودم،در وضعیت یک هشیاری حیوانی.یک خواهش خانه اش را می جست.من آن خواهش بودم.من آن پرسش بودم.پرسشی با آبشخوری غریب:جستجو کردن،جستجوی پاسخهایی که عطش آن خواهش را فرو بنشانند.آن را خنثی کند.چیزی که جستجو را پیش می برد،به آن جان می بخشد،آن را مشتاق پرسیدن می کند،این احساس است که،دیگری آنجاست،انقدر نزدیک،وجود دارد،آنقدر دور؛
این حس که در جایی ،در گوشه ای از جهان،درست در میان دری،چهره ای وجود دارد که نوید می دهد،پاسخی برای آنکه نشان دهد چرا کسی به پیش رفتن ادامه می دهد،پاسخ به این سوال که چرا آن من هرگز ارام نمی گیرد،برای عشقی که مانع از سرزنش می شود،از تسلیم شدن به-مرگ.چه بدشانسیی اگر پرسش رخ داده باشد رودرروی پاسخش!نهایتش!
من به ان چهره عشق ورزیدم.آن لبخند.سیمای شب من و روز من.لبخند احترامم را برمی انگیخت.مرا لبریز از خلسه می کرد.پر از وحشت.چهان ساخته می شد،نورانی می شد،از بین می رفت ،با لرزش ان چهره.
آن چهره یک استعاره نیست.چهره،فضا،ساختار.نمای تمام چهره هایی که مرا زادند،زندگیم را در بر گرفتند.من ان چهره را خواندم،من نگاهش کردم و به ان اندیشیدم انچنانکه خودم را در آن گم کردم.چند چهره در یک چهره؟بیش از یکی.سه تا،چهار تا،اما در همان حال همواره فقط یکی،و فقط یکی همیشه بیش از یکیست.
من آنرا می خوانم :چهره می فهماند.و هر علامتش راه تازه ای را مشخص می کند.در پی او رفتن،برای نزدیکتر امدن به معنایش.چهره چیزی را در گوشم نجوا کرد،او حرف زد و مرا به خواندن فرا خواند،تا از تمام نامهایی که احاطه کرده بودندش رمززدایی کنم،او را لمس کنم،اورا احضار کنم، اورا ظاهر کنم.او چیزها را آشکار و خوانا کرد،همچنانکه ان چهره چنان درک شده بود ،انچنانکه حتا اگر نور خاموش شود ،چیزهایی که روشن شده بودند ناپدید نخواهند شد،انچه افتاده تکیه گاهی می یابد،بودنش را متوقف نمی کند،می درخشد،تا هدیه کند خود را به کنش دوباره نامیده شدن.
لحظه ای که من به دنیا آمدم،(من آن لحظه را با دردی کاستی ناپذیربه خاطر می آورم)به خود لرزیدم:وحشت جدا شدن،کابوس مرگ.من دست مرگ را در کار دیدم و اراده ی آهنینش را دریافتم،کینه توزیی را که به هیچکس اجازه نخواهد داد جان به در ببرد.من به آن زخم خیره شدم،بدشکل،مفلوج،کشتارگر،از همان لحظه که چشم به دیدن گشودم.من دریافتم چهره ی مرگ را که کشنده بود ،و این را که من ان را به عقب رانده ام در تمام لحظات پوچی.من مهر نورزیدم به-انچه-هست-در سیر-به-ناپدیداری.؛عشق در وضعیت مرگ و میر به من متصل نیست.نه.من دوست داشتم.من می ترسیدم.من می ترسم.به خاطر ترسم من عشق را تقویت کردم،من تمام نیروهای عشق را زنده کردم و فراخواندم،من لشکر عشق را برانگیختم،با روح و واژه ها،تا مرگ را از پیروزی بازدارم.عاشق بودن:پاسداری انچه زنده است:نام نهادن.
ابتدایی ترین چهره چهره ی مادرم بود.او به من بینایی،زندگی می داد یا انها را از من می گرفت.در عطشم برای آن او، این چهره،من مدتی طولانی مرگ را در گوشه ای منتظر گذاشتم.با سبعیت یک حیوان ،من مادرم را در نگاهم نگه داشتم.حرکتی بد.بر صفحه ی شطرنج من روی ملکه تمرکز کردم ؛و این شاه بود که گرفته شد.
نوشتن: راهی برای نگذاشتن فضایی برای مرگ،به عقب فشردن فراموشی،هرگز برای غافلگیر شدن با مغاک جایی نگذاشتن. هرگز کناره گیری نکردن،سوگوار نشدن؛هرگز در بستر چهره به دیوار برنگرداندن و بی اراده به خواب برنگشتن گویی هیچ اتفاقی نیفتاده؛!
گویی همیشه من جز برای لذت پیروزی بر این چهره(مرگ) ننوشته ام.برای محو کردن.برای رویارویی همیشگی با راز آنجا-نه-آنجا.آشکار و ناآشکار.برای جنگیدن با قانونی که می گوید،"تو نمی سازی هرگز نه هیچ تصویری را حکاکی کرده،نه هیچ پیکره ای را که در بهشت برین است یا در پایین بر زمین،یا در ابهای زیرزمین."برعلیه فرمان به کوری.،من همیشه بیناییم را از دست داده ام؛و هرگز فرم بخشیدن به تصویر حکاکی خودم را به پایان نبرده ام.نوشتار من تماشا می کند.چشمهای من بسته.تومی خواهی داشته باشی.تو همه چیز را می خواهی.اما داشتن در بودن انسانی ممنوعه است.داشتن هرچیز.و برای زنان،حتا امید به داشتنی که بودن انسانی می تواند داشته باشد ممنوعست .
موانع فراوانی وجود دارد و دیوارهای زیادی و دیوارهایی در دیوارها.سنگری که من ،محکوم شده،یک روز صبح در ان بیدار شدم.شهرهایی که از انها کنده شدم،قرنطینه ها،زندانها،اسایشگاهها.جایی که اغلب انجا بوده ام؛گورهای من،سیاهچالهای بدنم،زمینی که با محدوده هایش محدودم می کند.بدن در تنهایی،روح در خاموشی.
ایام حبس من:وقتی من آنجایم،عبارتی که نوع و مدت ان پیش بینی ناپذیرست .اما من حس می کنم،بعد از همه ی این چیزها ،که"در خانه ام."
انچه تو نمی توانی داشته باشی،انچه تو نمی توانی لمس کنی،ببویی،پرستاری کنی،لااقل سعی کن ببینی.
من خواستم دیدن را:همه چیز.سرزمین موعودی وجود ندارد که روزی به آن نرسم.دیدن آنچه تو هرگز –روزی خواهی داشت؛چنان داشتنی که اعطا کردنیست نه به دستی که می گیرد و بسته می شود،در گلو،در شکم؛بل به آن دستی که توجه می کند،ان انگشتهایی که می بینند،آن طرح،از نوک انگشتانی که رونویسی می کنند املای نوشین رویا را.از منظر نگاه چشم روح:چشم روح یک زن.از منظر مطلقدر حس به جای واژه:تفاوت(difference ).
نوشتن در لمس کلمات،زندگی در دورافتادگیش؛تا مسافتها را با خواهش پر کنی؛تا آن را محافظت کنی از خواندن تو.
داشتن؟داشتنی بدون مرز،بدون محدودیت،اما بدون هر گونه ذخیره یا پس اندازی،داشتنی بدون نگهداری یا مالکیت،یک عشق-داشتن که با عشق خودش را دوام می بخشد،درنسبتی خونی.در این راه،به خودت هدیه کن انچه را که خواسته ای خدا-اگر-او(مذکر)- به تو می داد.
Or the art of innocence""برگرفته از کتاب " reader Helene cixous"
در نوشته ی "the art of innocence or" یا هنر بی گناهی چاپ شده در1981 سیکسوس به گسترش مطالبی که درمقاله ی قدیمیش" زیستن با پرتقال" نوشته بود می پردازد.مشابه با مقاله ی قبلیش سیکسوس در این مقاله تفاوت می گذارد بین کسانی که کلمات را تعقیب می کنند تا معنای آنها را به دار آویزند و کسانی که زبان را خلق می کنند.در مقاله ی ذیل،نوشتن با دیدی خلاقانه ،برای زندگی حیاتی شمرده می شود.نویسنده پروژه ی خود را تحت عنوان"نوشتن تو"توصیف می کند،کوششی که با دشواری های زیادی روبرو می شود.زبان،برخاسته از غیاب،زنجیره ای از بی نهایت جانشینی هاست که ما را از حقیقت جدا می کند.این خطر وجود دارد که سیستم زبانی از پیش طرح ریزی شده گفتمان را به دست گیرد،و باعث تحریف واقعیت های پیچیده ای شود که ما ابراز می کنیم. اواگرچه نمی تواند هدفش را در نوشتن "کتاب تو "تکمیل کند ، در "or the art of innocence"بر فواید تلاشش پافشاری می کند. این"زیباترین تمام شکستها"است.از طریق نوشتن،نویسنده به دام می اندازد"عذاب بریده شدن را و سرپیچی از قانون"سکوت"را.نوشتن،نزدیک امدن،عشق ورزیدن،خواندن،گوش دادن،جشن گرفتن،محافظت کردن را.این موضوع می تواند سوژه را ازخود (ego)به سمت دیگری(others)براند.دیگری نقش قاطعی در پیشبرد این تغییر خود دارد.فراگیری بی گناهی((innocence-باز خواندن بی گناهی از بین رفته در بهشت قبل ازتحریم-در اینجا از طریق یک دانش درونی به تصویر کشیده می شود : "راهی زیر سطح آگاهی" و این روش بر پیشبرد الگوهای خود-ارتقایی با اندیشیدن و ارتباط ،به عنوان راههای درونی به این پروسه نظر دارد.این مقاله د ر صفحات 259-71 از متن فرانسوی art de l innocence،oul،پاریس،1981،انتخاب شده و توسط stephanie floodبه انگلیسی ترجمه شده است.
☼☼☼☼
من به نوشتن نیاز دارم:من نیازمندم که زندگی خودم را شگفت زده کنم:من نیازمندم خودم را مرتعش از زندگی حس کنم:من نیاز دارم خودم را به زندگی فراخوانم و به خودم با زندگی کردن پاسخ دهم:من نیاز دارم در زمان حاضر زمان حاضر زندگی کنم:من نیاز به زندگیی دوگانه دارم:من نیاز به امدن در زندگی دارم:من می ترسم که نوشتن جای زندگی را بگیرد:من نیاز دارم به نوشتن اندیشیدن در زندگی:من می نویسم جشن زندگی را:من نیاز دارم که زندگی را با موسیقی همراه کنم:من نیاز دارم بنویسم جشن زنده بودن را:امروز صبح،من خودم را با بهارنارنج معطر کردم.بر شیشه ی عصاره ی بهارنارنج برچسبی وجود دارد که علائم عربی برآن نقش بسته اند که روح مرا موج می دهد تا جایی ناشناس اما تصورکردنی در بغداد:من به الفبا عشق می ورزم و زیباترین الفبا در دنیا دستخطهای عبرانی و عربی هستند،زبانهایی که هرگز نه می توانم بخوانم نه یاد بگیرم،اما همچون صدایی در صدایم حرف می زنند پیش چشمهایم، طنین آنتالیا،در گوش قلبم حرف می زنند:من نیاز دارم به ترسیم پرتره ی زندگی ها با حروف،انهایی که بیان نمی کنند،انهایی که ناشناخته نیستند،انهایی که نه اشنایند و نه غریبه،که جادو می کند مسیرشگفت و شفافشان در به یاد اوردن سرچشمه ما را،ساده،درست مانند نوری که از خورشید ساطع می شود:من زمخت می نویسم،ناکافی،من به فرانسوی می نویسم،و من غمگینم چون وقتی می نویسم،در واقع حس می کنم که من فقط-می نویسم،من همراهی می کنم،اما از راهی بسیار دور،من فقط می نویسم با بزرگترین عشق ممکن،اما این فقط سایه و توهم است،نه فقط به خاطر اینکه دستم می نویسد ،بل به این دلیل که از قبل به فرانسه گفته شده،حتا نه با انشای من.
تمام انچه من می خواهم بگویم ،آنتالیا،گویا همینست:
تمام کتابهایی که من توانسته ام بخوانم گرد کتابی می چرخند که من هرگز نخواهم نوشت،چیزی که به دیگران فرصت می دهد تا نوشته شوند،واین کتاب کتابها ،کتاب توست.
و هنگام گفتن این مطلب به تو من از درد می لرزم و از لذت و با وحشت می گریم ،همچنانکه من جرات کرده ام که بخواهم با خدا با نام حقیقیش حرف بزنم ،که این برای خدا ساده نیست:در برابر خدا این کلماتند که ما را قادر می سازند تا از صحبت کردن مستقیم با او بپرهیزیم .همیشه از ابتدا ما پی برده ایم که اگر حتا یکبار نام واقعی خدا را تلفظ کنیم تمام حقیقت در تمام زبان ها از هم می پاشد و تمام حقیقت زندگیها که در بدن متمرکز شده و در عشق اندوخته شده ، با یک نفس خرد می شود و می شکند ،
همچنانکه اگر خدا ،که هرگز از آغاز آفرینش با هیچکس حرف نزده،
که نام ما را در پژواک زبانش ساخته،
اگر نام حقیقیش به صدا درآید،
تمام حروف در تمام زبان ها سپید می شوند،
چنان ضعیف،کاذب،عریان،ناتوان،کلماتی محض وفقط فراموشی ناپذیر ،خرده کاه های تفکر،که ما دیگر آرزوی سخن گفتن نداشته باشیم.
بله،من چنین حدس زده ام،من خودم ،و همچنین تو،تو تردیدی نداری ،من هرگز انکار آن را کنار نگذاشته ام.و زمانی که من افکارم را درباره ی آن به یاد می آورم ، انگاه جهش های درخشان خاطره چنان خیره کننده است که چشمانم را می بندم و فراموشش می کنم.
گوش کن آنتالیا:من از تو می نویسم.من تو را نمی نویسم،تو،من تو را می نویسم.من فقط بی اراده به سویت شناورم ،به سویت.من،که حتا نمی توانم گلهایی را که به من داده ای تصور کنم، که این چنین با هم در شفافیت گلدانی کریستال می درخشند ،هفتمین نور آشکار در این صبح،فضای تغییر یافته با با هزاران نور پر شکوه و جلال ،من ، کسی که نمی تواند حتا به توصیف گلهایت بپردازد که رامبراند را همراهی می کنند،در سراسر زندگیم.من فقط به سادگی به تو می گویم:دوازده گل لاله،ده گل رز،من حتا نمی توانم بگویم :سرخ ،صورتی،تمام سرخها و تمام صورتی ها ی جهان مرا طرد کرده اند.من شرمناک و دلشادم مانند یک نقاش اما من از یک نقاش کمتر بد شانسم چون من نقاشی نمی کنم.اگر من یک نقاش بودم قبل از اتمام هر تابلویی دیوانه می شدم.
ایا نوشتن تفاوتی(difference )را می سازد؟دو رو اما موثر.من هرگز انتهای کتاب را نمی بینم.چیزی درهرگز پایان ناپذیر ی نوشتن وجود دارد،چیزی در پیش بینی ناپذیری کاغذ وجود دارد که زجر بریدن و جدا شدن را آسان می کند:غرقه در چهره اش ،نوشتن ادامه می یابد.حضور در قاب، روحم را شکاف می دهد.:در عوض من سخت به یک نقاشی خیره می شوم بدون رنج و ترس ازبدفهمی.آیا من طرح می ریزم؟من حفاظت می کنم.من به خودم می گویم:نوشتن نقاشی کردن بر دریا است.شما حتا می توانید خیلی عمیق تر از نقاشی رسم کنید.اما قاب چشمم را آزار می دهد.
در تمام برخوردها من نیرنگ می زنم و خودم را حین نیرنگ زدن غافلگیر می کنم.گناه.
گفتن به شما کوچکترین کار صادقانه ایست که می توانم انجام دهم.این ابتدایی ترین شکل رک گوییست.اما آیا با اعترافم در امید به بخشودگی نیستم؟و این ناصادقانه است.اما من نمی توانم به شما نگویم.من باید به طرزی روشمند آنچه را گفته ام انکار کنم ،اعتراف پشت اعتراف...چیزی است که من می گویم.
من در حیرتم:آیا من هنگام نوشتن، سرپیچی می کنم؟در ابتدا:پاسخی نیست.سپس:چرا از خودم سوال می کنم اگر دارم سرپیچی می کنم؟
اگر من سرپیچی می کنم می خواهم بدانم چرا که نه؟
من نمی دانم.
اگر من باور دارم که این یک سرپیچی است، جسارت آن را نخواهم داشت،یا جرات خواهم کرد؟
من در تردیدی غیر قطعی هستم.گاهی فکر می کنم که دارم ناآگاهانه سرپیچی می کنم،غیر سرپیچانه.
و گاهی فکر می کنم هرچیزی نوعی سرپیچی است.و همچنین،نیستی سرپیچی است.
نگاهی به سوی دیگر بیاندازیم:به نظر می رسد که درست در بخش مه آلود یک عقیده ی بد گیر افتاده ام.و این نیز به نظرم می آید:تنها شانس من برای نزدیکتر شدن به حقیقت قبول ریسک وارد شدن در جنگل مه آلود از خطاهاست.درآن صورت من فقط بیرون را دیرتر پیدا خواهم کرد اما پیدا خواهم کرد.
امروز صبح،خودم را درگیر این مسئله یافتم:فرض کن این سرپیچی است.
از چه سرپیچی می کنم زمانی که می نویسم؟
اگر با نوشتن سرپیچی می کنم چه است آنچه من می نویسم؟
و با ننوشتن من چه را نمی نویسم؟یا هر دو؟
از چه قانونی دارم سرپیچی می کنم؟
در ابتدا من پاسخ دادم:بله،به همه چیز،بله،من اینطور فکر می کنم.
من گمان می برم هر که از قانون سکوت سرپیچی کند باید رودررو شود با چهره ی هرچیزی که بزرگتر است ،حقیقی تر است،زنده تر است،پیچیده تر است و غیره.با چهره ی تقریبا همه چیز.با چهره ی شما،با چهره ی خدا-چیزها و خدا-بودنها.اما ،خلاصه،،من به خودم می گویم،قانون دیگری هم وجود دارد،قانون پژواک،طبق این قانون در مورد چیزی که باید بدانیم زمانی که اجازه ی دانستنش را داریم و برایمان ضروریست می توانیم قانون سکوت رامحکوم کنیم.متاسفانه هر کسی می تواند رجزخوانی کند که چقدراین قانون مورد نیاز است ،نه همیشه،نه بندرت.
و چیز دیگری که نمی دانم اینست که از چه مرحله ای پیشروی به سوی سکوت باید متوقف شود،یک نفر ممکنست معتقد باشد نوشتن باید تا آغاز سکوت ادامه یابد و در جایی دیگر سکوت هر زمان که بخواهد خودش را حفظ می کند..رازهای نوشتن هرگز آشکار نخواهد شد ،و بنابراین آیا ، نوشتن،تا زمانی که کسی مرتکب اشتباهی شود، سرپیچی نخواهد بود؟
آیا زمانی که صدای کلمات ما را آشفته می کند و اگر ما نتوانیم به آن سکوت گوش فرا دهیم، این زمانیست که خطا-انجام شده؟
اما من نخواسته ام از نوشتن سرپیچی کنم در آنچه می نویسم؛اما در ناتوانی از به یاد آوردن یا اصرار برآن ،البته سرپیچی کرده ام،در چنین راهی است که نوشتن فقط نوشتن است.
من می نویسم-هنوز من از آن آگاه نیستم-هر چیزی که نوشته می شود از سکوت خارج می شود و هر چیزی که نوشته می شود از نفس خارج می شود.
اما سکوت گم نشده است،سکوت در سوی دیگر حفظ شده است.ولی من ناآگاه نیستم،نوشتن یک انتها نیست.
من فکر می کنم:من نمی نویسم که بنویسم،من می نویسم که بهتر بخوانم.من بدنی زیرکتر از بدن پر همهمه ام را می نویسم ،بدنی تمپان،من می نویسم-من فکر می کنم-گوشهای که از گوشهای من تیزترند، گوشهایی که فقط می شنوند نواها را،اما نمی شنوند آنچه را حرکت می کند،کار می کند،صحبت می کند،بدون وقفه وجود دارد بدون توجه به بودن .من نویسم،نوشته ام،تا آرام کنم،تا به آن بیکرانگی در نوشتن برسم ،به جایی که بتوان به هر چیز دیگری ،بی نهایت بیشتر آهسته، گوش داد
اما من می دانم ،گذرگاههایی هستند که دور از دسترسند.تاخیر می تواند زندگی را بگیرد،مرگ.
من ناآگاه نیستم اما من نمی دانم:اینجا وقتی من در آشفتگی این حروف می چرخم،بر بیراهه هایی که بی صدا نیستند اما همیشه تقریبا بدون-سکوتند-من در عدم-جهل زندگی می کنم.در این مادر –صدف روشنایی اول روز .من در موقعیت جهل هستم نه خارج از آن،اینجا هستم.من در، اما-جهلم.
اما تنها پرسش حقیقتا ظالمانه ی من اینست ،پرسشی که من همیشه اغوا شده ام پاسخش مثبت باشد اما هرگز شجاعتش را نداشته ام،خدارا شکر.برای همین من متقاعد شده ام که من نمی توانم پی گیریش کنم . و پرسش اینست:ایا امکان دارد راجع به تو من خاموش باشم؟
اگر من چنین مختصرگفته ام ،تقریبا هیچ نگفته ام،این بی احتیاطی است:من به هر کلمه و هر گوش بی اعتمادم.
من نیاز دارم حقیقتی را به شما بگویم که بی نهایت پیچیده،مواج ،مورد مناقشه،سخت ،و بی نظیراست.من همیشه کمی هراسان بودم از نگفتن این موضوع،باز گویی آنچه از عقاید کودکیم مانده است:زمانی من فکر می کردم که حقیقت را باید گفت.من باور داشتم که حقیقت وجود دارد،و این آن چیزی است که- او- می گوید؛و من گمان می بردم که نگفتن، پنهان کردن دروغ است.من همیشه دهانم را باز می کردم و به زبان می آوردم کلماتی را که می آمدند،اما بین لبهایم و جهان تمام بدشانسی ها اتفاق می افتادند..در واقع،من صحبت می کردم بی دقت،ساده لوحانه،سبک،بدون محاسبه ی بعدی که باید از آن عبور می کردند،نه به دلیل کری،نه در نتیجه ی ترجمه ی اشتباه،و با گفتن"حقیقت"،نه به شخصی که در من نفس می کشید،بل به اولین گوشهایی که به آنها برمی خوردم.اما زمان گذشته من شجاعت داشتم از شما صحبت کنم چنان صادقانه و در نتیجه وسیع،نامشخص،مضطرب ،نامعلوم،سیل آساو نرم تا جایی که ممکن بودصحبت کردنی به شیرینی عسل با شما اما بی تدبیر ،کلی پیش از جزئی ، این بود که دردی وحشتناک را تجربه کردم دردی سبع را.بنابر این مجبور شدم در سکون حرکات ادراک را خلق کنم و تنفر بیابم از عشق به ادراک .
من با شرم گریه کردم.من به خودم قول دادم که خودم را کنار بکشم،هرگز خودم را به میان شیرهای جهان نیفکنم که فقط گوش می دهند به خطوط سست و راکد.من اکنون به سختی از شما حرف می زنم با کلماتی که از دهانم بیرون میآیند.
اما من از سکوت می ترسم،
من با شما خموشانه حرف می زنم.
من به خودم می گویم:ساکت شو دیگر.
و می نویسم.
ومی نویسم:"هیچکس تو را در حضورت نخواهد خواند.در زندگیت هیچکس به تو گوش نخواهد داد".
من نمی دانم چگونه کاملا خاموش باشم..
من فریب می دهم
.من به خودم می گویم:"بنویس،وقتی تو می نویسی ،تو با شخص(no one )حرف می زنی.:اما من ناآگاه نیستم:اگر من به شخص بنویسم،در هرصورت نوشته ام همیشه به کسانی خواهد رسید،اول از همه به خودم،که به من قوت قلبی نخواهد داد.برای نیازم به گفتن حقیقت به شما،اما من قادر به گفتن آن به خودم با ظرافت کافی نیستم.
من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن نزدیکی از شما حرف بزنم.همچنین من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن یک روش حرف نزنم.هر چیزی که من می نویسم بسیار ضعیفتر از شماست،،اما بسیار قویتر از خودم.هرچیزی که می نویسم-فقط یک چیز است
:زمین به دور خورشید می گردد.
جملات درخشنده ی من دور اگزیستانس شما می چرخند،من مجبورم با شما با چشمهای فروافکنده،با بدنی کمی خمیده،بنویسم،
من همیشه کمی کور شده از نور شما می نویسم،
و من همیشه خودم در سایه هستم با کلماتم در دست شما،من شما را از فاصله ای دور تعقیب می کنم،در واحدی کیهانی از هسته ی پنهان واقعیت شما،در مسافتی خیالی-ایده آل که مرا از حقیقت شما جدا می کند ، برابر با فاصله ی زمین تا خورشید است،و با همان نظم حفظ می شود.این یک راه طولانیست،بنابرین من نمی توانم دور شما بچرخم.ممکنست حداکثر من در سیستم شما بمانم ،و در طول زمان ایده ای از شما، از دور اما از شما، شخصا می اید.
من کمی گیج شده ام:من نه قدرت و نه زمان لازم برای نوشتن چیزهایی درخور شما نخواهم داشت.آیا بهتر نیست که ساکت بمانم؟
من می دانم که از منظری قطعی بسیار ساده تر خواهد بود که از خدا بگویم تا اینکه از شما بگویم.و اگر کسی نخواهد از خدا بگوید،نگفتن از خدا با سکوتی قطعی و تمام عیار بهترست.در هر دو مورد ،هر یک خدا را شنیده است،اگرچه اغلب مردم حتا نمی دانند چگونه او را یکی بپندارند.خدا خیلی-مشهور است،و هرکسی می داند بودن خدا ناشناختنی است و هر کسی می تواند فکر کند خدا کمال بی نهایت –نه-بودن-مانند-یک-انسان-بودن-توانسته-فکرکردن-بنابرین با رفتن به نهایت انتهایی هر فکر تا نقطه ای که در آنجاآن در جهت عکس می چرخد.ولی من نمی توانم به سادگی به شما بگویم که ریاضیات الهی میسر می شود،چون این کاملا ساده است،چون مطلقا بدون هیچ ارتباطی با منست،که این دعای خیر حقیقی است.با خدا،من هرگز هیچ ریسکی نمی کنم،چه اشتباه،یا در خلوت،یا حقیقت،باشد و من او را درگیر هیچ ریسکی نمی کنم.گاهی یک ارتباط و حشت برانگیز گرچه خونسرد بی جنبش وجود دارد.هر کسی می تواند چیزی راجع به خدا نگوید.و راه دیگر صحبت از خدا گفتن خدا از خودش است.و کسی می تواند خدا را جمع ببندد در نامش که معنی می دهد. هرچیزی که من نمی توانم بدانم در او معنی میشود.
بله یک نفر می تواندتکیه زند بر خدا با صحبت کردن درباره ی او،که این تسکینی برای گفتن-دیوانه-مردمی چون من است.درباره ی خدا یک نفر می تواند هرچیزی را که در کفه ی غیرممکن هاست،بگوید،همه ی هیچ ها وجود دارد تا گفته شود،چیزی که مشخص است ،و غیر ممکن،اما مشکل نیست.
این در واقع ،بدون ارتباط با شکنجه ای نیست که نیاز به صحبت با شما را موجب می شود مطلقا-نا-مطلق،اما مطلقا وفادارانه.صحبت کردن با شما،بی نهایت مشکل است،این فقط به این دلیل نیست که چیزهایی برای گفتن وجود دارند،یا حتا چیزهایی بیشتر از اغلب هر بودن انسانی دیگری که من تا بحال با آن برخورد کرده ام،نجات دادن یک یا دو مخلوق سرگردان.
اما گفتن به تو،بیکرانگی انسانی،مردد ،گفته نشده،غیر-لایزال،در هرلحظه مطالقا حاضر حقیقی-واقعی،وابسته،میلیون ها از تو،فراتر از تمام احتمالات ،حتی فراتراز تخیل ،برای آفرینش ضربتی موفق از از نوشتن.
من هرگز جرات ننوشتن از تو را نداشته ام:من به تو می نویسم،من خودم را به تو می نویسم،من خطا می کنم،اما لااقل در خطاب به تو،من تمام سرگردانی هایم را به تو هدیه می کنم،درحالیکه از تو بخشش نمی خواهم. ،من می توانم بگویم نه از هیچ، نه از تمام چیزها درباره ی تو، من چیزی را انجام می دهم که می توانم کمی درباره اش بگویم،در حالیکه آن چیز در مغز من نوشته شده است،که دور خودم می چرخد، که ممکنست تصادفی باشد،یا منحرفم کند از شما یا بگریزد ازمن ،در مسیر رسیدن به کناره های معمای شما،لااقل در خیال و رویا.من کلماتم را در مسیر شما نظم می دهم،من آنها را به قدرت جاذبه ی شما می سپارم،من برافسون شما حساب می کنم.خطاهای من فقط خطاهای من نیستند،.....خطاهای من یادبودهای از واقعیت شما هستند.من غمگینم که نمی توانم چیز بهتری را به شما هدیه کنم،اما به سوی شماست که عشقم جریان می یابد.
من هم می پذیرم :روزی من می خواستم که جسارت تهور کشیدن پرتره ی شما را داشته باشم،تمام چهره،بدون چرخاندن سرم به چپ و راست،کاملا رو به شما،من می خواستم فروتنی داشتن گستاخی را داشته باشم،من می خواستم یک روز بله-عشق را بالاتر از نه-عشق داشته باشم.سپس اگر جرات کنم،با چه شادمانیی خواهم گفت آن صدها هزار چیز باشکوه ،ماهرانه و شگفتی برانگیز را که می دانم از شما،ومن به آن خواهم رسید ، با حظ و شادی ، به زیباترین خطاها.
و چرا من تاخیر می کنم؟من هنوز به اندازه ی کافی پخته نیستم،به اندازه ی کافی قوی و مطمئن ،انقدر کار نکرده ام که بتوانم خوب خطا کنم.با این وجود انجامش خواهم داد،من خودم را خواهم گفت،در اخرین دقیقه ی یک ماه قبل از سکوتم یا روزی قبل از آن یا هرگز.
از آن پس من ساکت خواهم ماند.
انتالیا به من می گوید:آن نه من است.شما مرا خیال کرده اید.و او راست می گوید.و تمام جملاتی که می گویند"او هست "-"من هستم""تو هستی"،جملاتی وهم زده هستند و نقش واقعیت را بازی می کنند.
اما من غمگنانه به او می گویم"نه،این تو نیست،اما فکرکردن به سوی تو و کوشیدن درنه-دانستن تو همانقدر نزدیک است به دانستن تو انقدر که من توانسته ام،مانند یک شخص او را در خودم بیندیشم.این تو نیستی اما او از توست،به خاطر تو."و با شادی،من روحش را یافتم غرق در اندیشه ی درک رازها.
راز آن بودن هایی است که من درکشان نمی کنم، بودنهایی را که بیش از همه دوست دارم و حتا آنچنانند که مانع نمی شوند مرا از عشق ورزیدنشان یا شناختشان:انچه من نمی فهمم معمای خودشان است که حتا خودشان به آن نمی رسند.اما من درک ناپذیریشان را خوب می فهمم.
آیا من شما را می شناسم،نه.من ناشناسی تان را می شناسم:
آنچه می خواهم بگویم اینست که ناشناس بودنتان به من صدمه نمی زند،مرا به تاریکی نمی راند....اما شما خودتان را بهتر از من می شناسید.شما مرا شگفتزده می کنید،شما کاملا برای من غریبه اید،در زمانی بیست ساله شما آشفتید مرا همچون همیشه،من در مسیر همان معمای شما نیستم،اما حس می کنم که آن معما دریافتنی است،از یک ناشناختگی دوگانه برخوردارست:یکی نجیب و نیرومند،با بره ها و شیرها ی خوابیده در گهواره ی یک راز،که هر عصر دوباره مبهوتم می کند برای اینکه می شنوم بازی و حرکتشان را مخصوصا در عصر،و همچنین می توانم صدای خنده ی کودکان افسانه ای و لرزش نا محسوس الهام را حس کنم ،اما همچنین می توانم بشنوم زوزه هایشان و ناله هایشان و اشکهای جاری از رازهایشان را.من نمی دانم که آنها چه می گویند اما اینها چیزهاییست که گفته می شود.و دیگری ناشناس چنان عمیق و موقراست مانند غاری افسانه ای ،که می ترسم اگر جرات کنم چیزی بگویم، به خطا (اشتباه)از آن بگویم..چون مدت زیادی نیست که از خطاکردن نمی ترسم .
اما آن حقیقتی که از آن ترسیده ام احتمال دارد که نه تنها سخت بودن صحبت از تو باشد،انتالیا، بلکه ممکنست ،مطلقا غیرممکن بودن به سادگی از تو سخن گفتن باشد.برای این من می توانم به طریق حماسی یا تغزلی یا مانند شکسپیرافسونگر یا کمدی بگویم اما ،برای تمام جنبه های انسانیتان،به من چنین اجازه ای داده نشده است ،حتا در توهمی که مرا با هاله ای از دهشت احاطه می کند،من هرگز به وجود مقدس تو تجاوز نمی کنم.من انسانیتی توهم زده و گریزان دارم که چنان لرزان و گریزنده ست که مشکلست دارای توانایی دادن یک شناسه برای سرسختی تو باشد،واقعیتی خطرناک و انسانی.
بشریت حفظ شده و نه-نهی شده همیشه تمام کلمات را بر شرم نهاده.
اینجا،تو تنهایی ،آنتالیا نومیدی تحمل پذیر خود توست.
من به بقیه ی موضوع می پردازم:
هنگام نوشتن، ایا من از قانون حضور سرپیچی می کنم که باید تا انجا که ممکنست خارج از دسترس غیاب بماند؟
"من هرگز نمی دانم."
تو به من می گویی"حضور وجود دارد.آن اینجاست.غیاب وجود دارد.آن اینجا نیست.آن در جایی نیست که من هستم ..من همیشه در حضور زندگی می کنم جایی که در آن غیاب وجود ندارد.من در بدنم هستم که می شناسد."
اما من:"حضور میآید و می رود،حضور پاسخ می دهد به فراخوان حضوری دیگر که با او حرف می زند از انتهای دیگر کشور.حضور حرکت می کند،جستجو می کند،می یابد."."من می گویم".و غیاب چه؟ .lapsence?تو در تلفن به من می گویی"دوستت دارم،می بوسمت."
ومن،بوسیده شده به خودم می گویم:"چه وسیله ایست این تلفن!چه فرشته ای!"و تو در بدنت ،به خودت می گویی:"چه شیطانی!".
ایا در صدایت غیابی است؟برای من خیلی مشکلست که غیاب را از حضور جدا کنم.من نمی دانم غیاب از کجا آغاز می شود.ایا بخشی از بدن من قبلا تخیلش کرده است؟بعضی غیاب های آشکار به نظرم می رسند که آغاز یا تداوم حضور یا پیش از حضور باشند.
آیا من می توانم حضور را با یک تماس تلفنی میان بر بزنم؟
من اینطور فکر نمی کنم.به هر حال این تلفن نیست که مرا شگفتزده می کند،من نگران خطها نیستم(من فکر می کنم یک نفر ممکنست هرگز ناسزا نگوید)؛نه به چیزها با یا بدون تلفن.لیرا فکر می کند ارتباط با تلفن رابطه اش را با مادرش مشخص می کند.آنچه من دوست دارم جادوی تلفن است.نیازی نیست که از لذت بردن از آن دور باشیم.و از این گوش دادن به عمیقترین صداهایی که می رسندو از اجازه دادن به آنها که به اعماق بدن برسند.
تلفن به معنای صحبت کردن از فاصله ای دور نیست؛برعکس.آن صحبت کردن با اعماق ،نزدیک نزدیک به درون یک دیگری است که با صدا با هم آشتی می کننداز یک بی گناهی به دیگری،بدون تداخل دیگری.من از نزدیک بدون تلفن به شما تلفن می زنم:بستن چشمهایم تنها چیزی است که به آن نیاز دارم.
تلفن ها در شب از همیشه بهترند،ان وقتی که تمام جهان چشمهایش را بسته باشد.
زمانی که آن چنان تاریکست که چشمهای درونی آزاد می شوند،حتا می توان صدای چرخش ستارگان را در آسمان شنید،
و می شود صداها را شنید آنها را که از عمق دریاهای درونی می آیند ،
بم و عمیق.
و چیزهایی که گفته نشده اند در فاصله ای نزدیک صبح ،مخطط با خطوط رنگارنگ،وشروع به گفتن می کنند،برای اینست که چشمهای روز از گفته شدن افکار محرمانه مانع می شوند-اما به این دلیل چیزهای که درین فضای بی فرم مانده اند،راهی زیر سطح آگاهی می یابند ، انچنان مدفون زیر نا-دانش که ما نمی فهمیم هرگز وجود داشته است، و شروع به یافتن حضور در تاریکی تلفن می کند.
تمام این افکار شنیده شده،چنان در درون جوانه می زنند،هنگامه ی بهارشان،
وبه رنگ سبز درخشان ،همچون حقیقت در میانه ی رویا صدا می زنند ماقبل-گذشته را.
پس من با چشمهای بسته می نویسم،به تلفن که در غیر این صورت به لبهای من نمی رسید.
و من متفاوت از شما وجود دارم،خیلی آهسته تر.من دیدن را فراموش می کنم و ان چیزی را که می توانم در بیرون بینم.و احتمالا ،من رئالیتی را پشت سر گذاشته ام؟من می بینم که از یک نوع رئالیتی به نوع دیگر رفته ام،در این پاساژ،می توانم بدون غذاهای ساده یا پیچیده بروم.ممکن است خودم را برای این طعم غیرقابل کنترل سرزنش کنم یا همه ی هیچیی که خورده ام :من خودم حس می کنم خشونتی را که وجود دارد فقط در نیاز به کاغذ و نور روز در انتهای آن.
و من کسی هستم که به سادگی فریفته می شود با شهوت لباسها ،من خودم را در ارزوی پوشیدن هرچیز کهنه می یابم:من لکهای روی آنها را می زدایم،من خودم را می زدایم.نیاز به هیچ، نهایت افراط است.این بزرگترین خطاست،من به خودم می گویم.آن می تواند ادامه یابد،من به خودم بخشش را هدیه می کنم.من خودم را می بخشم.
اما من ادامه می دهم.بخشنده خودپرست،من پریشان این را به خودم می گویم.ولی وقتی دیروز تو خودت،وقتی به من بخشنده ی خودپرست زنگ زدی،من مانندماهیی که در تور افتاده باشد به اطراف لولیدم.من گیر افتاده بودم:من همان کلماتی را که از صدایم می آمدند نمی شنیدم و از صدای تو در همان گوش نیز.من چیزهایی را در صدایم گذاشته بودم،بدون شک،یک سکوت را ،بنابراین از این اتهام خودم را می بخشم.
اما بعد،من به خودم فرصت دادم که دردام بیفتد.من فرار را برای خودم آسان نساختم.من گریختم اما دوباره خودم را به دام انداختم.تنها منم که می توانم به خوبی فریب دهم،من به خودم گفتم.خودت را دست انداختی. بی گناهیم را برگردان!
یک آرزوی بیهوده.وقتی کسی فریب می دهد، هرگز دیگری را دست نمی اندازد .
روحم کسل شده بود،آنتالیا.من نمی توانم آرزو کنم کسی ببخشدم برای آن چیزی که خودم نمی توانم خودم را ببخشم.حتا در این صورت من نمی توانم این را آرزو نکنم.من باور دارم:من نه بیشتر و نه کمتر گناهکارم از شخص بعدی.اما من خیلی بیشتر نابخشیدنیم.اینجا خطاییی وجود دارد.من قربانی یک اجتناب پذیری کشنده ام.آنچه من درباره اش حرف می زنم،هرچه بیشتر درباره اش حرف می زنم،بیشتر می خواهم نهیش کنم،می توانم حس کنم:زیاده روی است ،این افراطست.من از افراط رنج می برم.من همچنان دوست دارم بخشیده شوم برای لذت اجتناب ناپذیرم :من بخشنده هستم.
این ایده که برای غنی بودن از لذت، باید تنبیه شد به خنده ام می اندازد در شادیی که درکی در آن به ارتعاش در میآید:اما بعد،چه وحشتی!ن خوب آگاهم که چنان متشخص نیستم که مواجه شوم با چنین لذتی بدون بیزاری.من قدرت آن را ندارم که که لذت برم چنین باز،گستاخ.
چه می توان فکر کرد درباره ی چنین ترسهایی؟،آیا من محکومم به محکوم کردن خودم در یک ناسازگاری بی انتها؟و تردیدم هر سال بیشتر شود؟
یا چیزی دیگر:
من گناهکارم در نکشیدن بار نا-گناهیم.من به خاطر انجام چیزهای نامطبوع به خودم غرولند می کنم.حتا در اوج بیچارگی من نمی توانم از شادی بگذرم.اما نیستیی وجود دارد که من آرزو می کنم واینکه من خودم را ازبسیاری شادیهای ارامبخش محروم کرده ام.
خوشبختانه"،"به خودم می گویم"،"من قانونم را دارم."
آیا این قانون است؟اما این نیست،مختصر،نهایت افراطست؟فریبکارترین حقه؟این درست است که در نوشتن برای شما گاهی من به چنین جایی از شادمانی می رسم که حمله ی خنده به من دست می دهد ،چنانکه گویی ناگهان گریخته اید از یک تصادف مرگبار.اما در این هنگام در هوا اضطراب طنین می افکند.من هرگز به شادی خالص نمی رسم.خوشبختانه به دلیل نا-اضطراب در این هنگام در من بدترین اضطراب بوجود می آید.چون من می خواهم به آنها برسم اما نمی خواهم آنجا بمانم:به زودی من به آنجا می رسم،من فقط می توانم به یک چیز فکر کنم،به صدازدن شما،دعوت شما،گفتن با شما.من نمی توانم بار کشفم را به تنهایی بر دوش بکشم.من به شما نیاز دارم.
چیست بخشی از شادیی که قلب را پاره می کند که پر کرده مرا در جاهایی که انسان مرزهایش را انجا تجربه می کند:من خوشحالم که حس می کنم که نقطه ای که شادمانی را در تنهایی(بدون تو) مشخص می کند دردناک است:برای من این تحمل ناپذیر است.بودن من بدون تو،بدون نزدیک بودن تو به لذت بردن من،شادمانی مرا می سوزاند مانند ،یخی در قفسه ی سینه.
من صدا می زنم،خاموش و با هیجان:اگر من مسافت را با نوشتن به تو وسعت داده ام،اما این نوشتن به تو بوده..بعد مسافت مرا به سمت تو می راند.از دورترین نقطه در من ، من گریه می کنم.من به سوی تومی نویسم!
من سرد شده ام.من بدون صدا آواز می خوانم.
اکنون سعادت برایم مرده است.من می نویسم که از خودم فراتر روم،اما چه اضطرابی تعقیبم می کند.چه قدر دور از خودم. فقط اگر تو مرا با لطف میان بازوانت بگیری می توانم بار این اضطراب را به دوش بکشم.