درب را بگشای دعایم کن
پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹
کوبه درب خانه همسایه ها را در کودکی ها،عصرهای رمضان دم افطار می زنم،سینی در دستم پر است از کاسه های شله زرد گل قرمزی،هنوز عطر گلاب شله زردها در دالان تاریک ذهنم کنج طاقچه، کنار کوزه سفالی جا خوش کرده است.کف آجری حیاط را با آبپاش قدیمی مادربزرگ،خیس می کنم،تا خنکای هوا، گلوی روزه داران را خنک کند،صدای مادر در آسمان حیاط می پیچد:قبل افطار نذری ها را بیا و ببر.
وقتی با یک سینی پر می رفتم،کاسه ها،یک به یک بعضی پر از گلبرگهای گل محمدی خانه بی بی جان ،بعضی با یک مشت شکلات ، بعضی حاوی چند خوشه انگور تازه از درخت مو آقا بزرگ ، و بعضی ها با شاخه های گل سرخ دعا برمی گشتند.
نیره نورالهدی-رمضان ۸۹