کاغـــذ کاهـــی
دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹
حوالی همین روزهای برفی بود که ناخوانده میهمان دست و دلم شد،گفته بود که می آید در یک روز برفی،تنها هم نه،با تمام نوشته ها و عکس نوشته ها و دل نوشته هایی که نوشتمشان:
یک ظرف پر از بـــرف،در این روز برفــی، ریختم توی سماور تا چای دم کنم برای دانــه های سفیدبرفی،که اول از همه دست خدارابوسیده اند تا بعد به ایوان حیاطمان رسیده اند...
توي اين سرما ! شال و کلاه کردم رفتم بازار " كلمه ها "! با پالتوی مشکی که از سه سال پیش برای زمستانهای سرد خریده بودم ! برف بي تاب بود كه مي باريد. كلمه "داستان "در انعکاس نور نئون مغازه ها روي زمين پر از برف رد نگاهم را بدنبال خود مي كشيد! نورهاشان با فاصله های منظم خاموش و روشن مي شدند.از بعضي جاده ها که هنوز هیچ رهگذری قصد عبورش را نکرده بود گذشتم!ديشب هم برف بي تاب مي باريد و رد نگاه داستانها در پيچ و خم كوچه ها گم مي شد.
كودكي فانوس بدست ،در حالیکه سرش را درون یقه ی کاپشنش فرو برده بود،يك بسته شكلات رنگي براي خواهرش به خانه می برد. نزديكهاي شب كريسمس بود!
رسيدم به مغازه اي دنج و قدیمی.دانه هاي درشت برف بود كه روي شيشه هاي عينكم تند و تند آب مي شد.
پشت ويترين مغازه يك جعبه چوبي توجه ام را جلب کرد، دربش کمی نیمه باز بود و نور ارغوانی رنگی از آن بيرون مي زد،داخلش را با ساطن صورتي خوشرنگي دوخته بودند.
با وارد شدنم به مغازه صداي جيرينگ جيرينگ آويز بالاي در نواخته شد. صداي دل انگيزي از داخل جعبه بگوش مي رسيد! نزديكتر كه رفتم،توانستم نوشته ی حك شده روي جعبه را بخوانم :" لوحی برای نوشتن "!...
خريدمش "در ازاي عشق " و در "زرورقي از جنس دوستي "پيچيدنش برایم.صاحب مغازه گفت: این براي كيه؟ گفتم: براي "وب ادبيات داستاني": كه اين روزها سه سالش شده...سه سالی که پابه پایش راه رفتم تا راه بیافتد و از پا نیافتد.
نیره نورالهدی