این طبیعت بی رحم!
چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲
طبیـــعت بیا کنارم بنشین،می خواهم چند کلمه ای با تو حرف بزنم:لحظه ای آرام بگیر. وقتی عصبانی و خشمگین می شوی!بیاد بیاور، در ذهنت مرور کن،آرامشت را،دریاچه های آرام و بی موجت را.راه دوری نرویم همین نزدیکی تکه ابرهای رها در آسمان نیمه آفتابی بهارت را،همه را که بیاد بیاوری دیگر اوج عصبانیت را فراموش خواهی کرد.هیچ می دانی وقتی عصبانی می شوی،سقف چوبی در روستایی دور افتاده روی سر کودکی خوابیده خراب می شود؟هیچ وقت از خشم ات ننوشته و نگفته بودم.از قهرت شنیده بودم.با قهرت قهرم ،با مهرت آشنا.حالا بیا آرام بگیر،پس لرزه هایت را قراری نیست چرا؟قرار که بیاید تو هم آرام خواهی گرفت.دریا هم آرام خواهد گرفت.راستی نگفتی چرا با قهرت همیشه به سراغ مردمان خونگرم و خوب می روی؟چه نانی بدستشان داده ای که نمی توانی ازشان بازپس بگیری؟؟