لاکپشت نوشته های به آهستگی!

جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲
عکاس مهدی گلزاده

امروز این عکس را در صفحه عکاسان ایرانی دیدم.مرا بیاد خاطره ای عمیق انداخت: زمانی که ده ساله بودم،دم غروب از نانوایی راسته خیابان خانه پدری برمی گشتم،دیدم چند کودک بازیگوش،در پیاده رو،شی ای را محاصره کرده اند،مرتب به طرفش سنگ پرتاب می کنند و قهقـه سر می دهند.رسیدم کنارشان،سله نان را گذاشتم زمین،وقتی نگاهم حلقه محاصره شان را شکست،یک لاکپشت واژگون کف پیاده رو بود که دستها و پاهایش به آرامی گاه گداری تکانی می خورد،از اینکه سنگها لاکش را با بی رحمی شکسته بودند درد داشت!.نشستم کنارش و آرام برگرداندمش،وقتی لحظه ای از برخورد سنگها رها شده بود،سرش را به آهستگی از لاکش بیرون آورد،و با چشمان نیمه بازش به من زل زد،دوباره سرش را با درد به درون لاکش برد،با سکوتم بچه ها یکی یکی آبنابتهای چوبی شان را بین هم تقسیم کردند و رفتند.من ماندم و درد آن لاکپشت که نگاهش سخت تکانم داد.هیچ گاه نتوانسته ام آن نگاه و ان درد را فراموش کنم.جایی دنج از ذهنم حک شده است.از غروب آن شب بود که اتفاقهای پیرامونم سخت در من تاثیرگزار است . وادارم می کنند بنویسمشان.
نیره نورالهدی.ظهر جمعه.23 فروردین 92

 

اسلایدر